صبا:چی؟........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایلای:ببخشید خیلی رک پرسیدم.................آخه هر چی فک میکنم میبینم شما با دیدن من غش کردین......................اصولا دخترا با دیدن هرپسری غش نمیکنن مگر به اون پسر علاقه داشته باشن گفتم شاید شما هم به همین دلیل.............................
صبا که از خجالت سرخ شده بود هیچی نگفت
ایلای:پس درست فهمیدم..............................سکوت علامت رضاست
صبا هی سرخاب سفیداب میشد
ایلای:راستش این سوالو پرسیدم چون که میخواستم بدونم این کارو واسه این نکرده باشین که دل منو به دست بیارین من از اول که شما رو دیدم دلمو باختم...........
صبا که قاطی کرده بود:باختی؟عیب نداره از اول بازی کن.............!!!!!!!!!!!!!
ایلای:بازی؟منظورت چیه؟میگم دلمو باختم................بازی که نمیکردم که game over بشم و از اول بازی کنم!!!!!!!!!!!!!!
صبا تازه متوجه سوتیش شد و گفت:آخ ببخشید حواسم نبود.................چی داشتیم میگفتیم؟
ایلای:مثل اینکه شما کلا تو باغ نیستی؟
صبا تو خیالات خودش بود و گفت:آره منم خیلی دوست دارم برم باغ..............باغتون درخت آلو هم داره؟
ایلای:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(بیچاره سر تا پا تعجبه) یله منم باغو دوست دارم یه روز میبرمت
صبا:کجا منم میام
ایلای:من میگم بریم تو هوا سرده................بچه ها منتظرن
صبا:کدوم بچه ها؟....................مگه ما چندتا بچه داریم؟
ایلای که مرده بود ازخنده پاشد رفت صبا هم آروم پشت سرش میرفت(اِی صبا بگم خداچی کارت نکنه خودم مردم از خنده)
توی سالن از دخترا نگین و دونگ هو یه جا با هم خلوت کرده بودند و نگین داشت میمرد و باورش نمیشد و نیلوفر و سوهیونم یه جای دیگه نشسته بودندو نیلوفرم تو اون گیر و دار که سوهیون واسش حرفای رمانتیک میزد خوابش گرفته بود و حرف میزدند مریمم همچنان تو شوک کوین بود
از پسرا دونگ هو همینجور که داشت با نگین صحبت میکرد وسط حرفاش پارازیت مینداخت میگفت:یه بار بهم بگو اوپا ، سوهیونم حرسش گرفته بود که نیلوفر واسه حرفاش ارزش قائل نیستو همش خمیازه میکشه ، کوینم باورش نمیشد مریم اینجوری دوسش داشته باشه ، این وسط ren هم نمیرفت نمیذاشت دو دقیقه مریم و کوین تنها باشن
اما بین همه این اتفاقا یکی بود که یه کلمه هم حرف نزد کسی که عاشق شده بود اما خجالت میکشید بگه..............................درسته ..............................کیسوپ............
کیسوپ فقط وفقط به کیانا نگاه میکرد و هیچی نمیگفت اما وقتی کیانا نگاش میکرد روشو میکرد اونور و خودشو میزد به کوچه علی چپ و دل کیانا رو میشکوند چون اینجوری کیانا فکر میکرد کیسوپازش بدش میاد همه اینا در حالی اتفاق افتاد که هیچ کدوم از پسرا به جز ایلای اسم هیچکدوم از دخترا رو نمیدونستند یه جورایی هم روشون نمیشد بپرسن(والله همه مثل ایلای انقدر رک نیستن که)
شب شد و همه رفتن و فقط این دوتا گروه موندن با سکوت
سکوتی که توی اون سالن بزرگ بود و فقط صدای باد می اومد و جغد(نمیدونم این جغده یهو از کجا پیداش شد دیگه)
سوهیون:بچه ها(باگروهش بودا)پاشین بریم فردا هزارتا کار داریم
ای جی:موافقم
کیسوپ:اِ............گجا حالا هستیم دیگه
سوهیون:کیسوپ جان پررو بازی در نیارکه میکشمت
کیانا:وا چی کارش دارین.......گناه داره...........خب راست میگه کجا میخواین برین؟
نیلوفر در فازخواب:وا کیانا جون .................. ساعتو نگاه کردی؟..........خب سوهیون جون راست میگن دیگه!!!!!!!!
سوهیون:جون؟اون جونی که گفتید با من بودید؟
نیلوفر به خودش اومد و گفت:من گفتم جون؟من کی گفتم؟حتما اشتباه شنیدین مگه نه بچه ها؟
ای جی:نه منم شنیدم همینو گفتین
نیلوفر:میشه شما یه این بارو طرف من باشین؟
ای جی:چرا که نه؟بله منم نشنیدم بگه جون!!!!!!!
سوهیون:عزیزم تو هم غلط میکنی از اون طرفداری میکنی؟
ای جی:غلط کردم اصلا من میرم
نیلوفر: نه شما بمون............چرا نباید طرفداریمو بکنه؟
صبا:بچه ها بس کنید................مگه نمیبینید بچه های من خوابن!!!!!!!!!!!!
همه با هم :چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد همه به ایلای نگاه کردند:
ایلای:به خدا هیچی نیست...........این مثل این که عاشقه.............همش از این چیزا میگه................من میگم بریم پیش بچه ها میگه مگه چندتا بچه داریم؟
بچه ها خندیدند.............................بعد کوین گفت:بچه ها این خانوم که چشم از من برنمیداره تا الان یه پلکم نزده.............بریم بذاریم یکم چشماش استراحت کنه!!!!!!!!!!!!
مریم:این خانوم اسم داره.............اسمش مریمه............خوشبختم..............................اما همچنان چشم ازش بر نمیداشت(اَاَه............چه کنه ایه این مریم)
پسرا به زور اجازه رفتنشونو از دخترا گرفتن و رفتن(من موندم اینا که همش سه چهار ساعته با هم آشنا شدند چه اجازه ای باید از اینا بگیرن آخه)
بعد از دو دقیقه دخترا به خودشون اومدن ونگین گفت:بَ...................حالا چه جور بریم خونه ما که ماشین نداریم راهم بلد نیستیم..............چی کار کنیم؟
صبا:میخواید به شوهرم زنگ بزنم بگم بچه هارو که از مهد برداشت بیاد دنبالمون؟
کیانا:بچه ها صبا امروز یکم قاطیه جلوش چیزی نگین هی میخواد خونواده هنوز تشکیل نشدشو به رخمون بکشه بعد رو کرد به صبا و به شوخی گفت:عزیزم یادت رفته شوهرت سرت هوو آورد تو هم طلاقش دادی؟
صبا یهو پرید و گفت:چی؟.........................غلط کرده!!!!!!!!!.....................پس با بچه هام چیکار کرد؟نکنه بچه هامو بده دست نامادری؟
نگین:بچه هات دیگه بزرگ شدن مگه خودت تو فرودگاه نفرستادیشون خارج برای ادامه تحصیل؟
صبا:اِ........راست میگیا یادم نبود.............خوبه حالا برم سراغ اون ایلای نامرد که سرم هوو آورده...
نیلوفر:الان شبه نمیخواد بری.............شاید مشغول انجام عملیات باشن(واااااااااااااااااای ببخشید)
صبا:راست میگیا................الان زشته بذار فردا میرم
بچه ها دیگه قهقهه میزدند از خنده......................بعد از یه ربع پاشدن پیاده برن خونه شاید راهو پیدا کنن
هنوز خیلی از اونجا دور نشده بودند که یه ماشین جلوشون نگه داشت ساعتم از12 گذشته بود......دخترا نزدیک بهم وایسادن و داشتن از ترس میمردن(وای که این گروه چقدر لوس و ترسوان)
چندتا مرد کله گنده و هرکول از ماشین پیاده شدن و بچه ها ترسشون دوبرابر شده بود..................اون مردا هی میخندیدند و جلوتر میومدن و دخترا هم هی گریه میکردند و میرفتن عقب تر............
یکی از مردا:خانوم خوشگلا..................این وقت شب اینجا چی کار میکنین؟
کیانا با گریه(البته از اینجا به بعد هر دختری حرف زد با گزیه حرف میزنه):داریم میریم خونه!!!!!!!!!برید کنار وگرنه جیغ میزنیما
مرد:نریم چی کار میکنید
دخترا با هم داد زدن:گمشید برید کنار.............
مردا خندیدنو اومدن جلوتر
نگین به فارسی گفت:بچه ها تا سه میشمارم بعد همه بدویید در رید
بچه ها:باشه
نگین:1.................1.................1...........وای نه من نمیشمارم
نیلوفر:ای جونت بالا بیاد.........خودم میشمارم...............ا(یه قدم رفتن عقب)..............................2(یه قدم دیگه رفتن عقب)...........................3 در رید(همه دوییدن)
هنوز خیلی ندوییده بودن که 3تا ماشین وایساد جلوشون .....................دخترا که فکر میکردند اونا هم با اون مردان جیغ زدن:کمک....................کمک
یهو در دوتا ماشین باز شد....................صدا جیغ دخترا بلند تر شد...............چون از پشتشونم اون مردا داشتند میومدن
اما یهو ساکت شدند............چیزی که میدیدند غیر قابل باور بود...........گروه u-kiss بود...........................دخترا دوییدن سمتشون....................
ایلای:چی شده؟......................شما اینجا چی کار میکنید؟
مریم:شما اینجا چی کار میکنید؟
کوین:ما میدونستیم اینجوری میشه................اومدیم کمک شماها!!!!!!!!!!
مریم چنان عاشقانه به کوین نگاه کرد که کوین داشت وا میرفت
بعد مسمم بهش گفت:کوین اوپا و اوپاهای یو کیس...............مارو از شر این یاغی ها نجات بدید...........شما میتونید................ما به شما ایمان داریم
دخترا هم که دیدن مریم انقدر به اونا اطمینان کرده همه با هم گفتند:یوکیس...................شما میتونید....................fighting(مگه دارن میرن مسابقه که اینو گفتن واقعا یه تختشون کمه ها)
پسرا هم یکم به خودشون مغرور شدن بعد کتاشونو در آوردن دادن به عشقاشون و رفتن جلو و شروع کردن دعوا کردن حالا نزن کی بزن.........................دخترا هم که تو فاز کتا بودن هی از دور امید میدادن..................با سر و صداشون مردم از خواب پا شدن و وقتی گروه آی کیس و یو کیسو دیدن اونا هم تشویقشون کردن(بچه ها یه لحظه تصور کنید چه چیز باحالی میشه)
خلاصه دعوا تموم شد و اون مردای عوضی بیشعور آشغال پررو و کثافت(چه دل پری ازشون دارم)فرار کردن و پسرا هم جو تشویقا گرفته بودشون یه جوری راه میرفتن انگار تو مسابقه بوکس اول شدن دخترا هم که افتخار میکردن بهشون رفتن جلو که کتاشونو بهشون بدن:
صبا با عصبانیت کتو زد به سینه ایلای و گفت:حالا سر من هوو میاری؟دارم واست.........بچه هام کجان؟.................چی کارشون کردی؟....................نمیذارم بچه هام زیر دست اون زن افریطه بزرگ بشنا...........از الان بگم نگی نگفتی؟!!!!!!!!!!
ایلای اولش نفهمید جریان چیه بعد یه نگاه به بقیه دخترا کرد بعد نگین آروم گفت ادامه جریانه شبه!!!!!!!!ایلایم موضوع رو گرفت گفت:عزیزم من هیچوقت سر تو هوو نمیارم و همیشه دوست دارم
اینجا بود که صبا وا رفت.......................بقیه هم زدند زیر خنده
نگین رفت پیش دونگ هو یه ذره عشوه اومد بعد گفت:اوپا جونم...........دستت درد نکنه نجاتمون دادی..............بیا کتتو برات بپوشونم سرما نخوری
دونگ هو:اوپارو خوب اومدی.............اما خودم میپوشم از این لوس بازیا خوشم نمیاد(اَی خوب ضایعش کردا)
نیلوفر:سوهیون سونبه...........کتتو بپوش.................سرده..............و ممنون که نجاتمون دادی؟
سوهیون:سونبه؟از اول زندگیم از این کلمه بدم میومد...............خب تو هم بگو اوپا دیگه
نیلوفر اولش قبول نکرد اما یکم فکر کرد دید قبول نکنه دیگه سوهیون بی سوهیون پس قبول کرد
مریم اول کت ای جی و هون رو داد بعد رفت پیش کوین
مریم:وای خیلی خوب میجنگی................خسته نباشی
کوین:مرسی ولی اون جنگ نبود دعوا بود
مریم:حالا هرچی...........بیا کتتو بپوش که اگه سرمابخوری من میمیرم
کوین سرخ شد گفت:میمیری؟واسه من؟پس تو بپوشش لباسات کمه سرما بخوری منم میمیرم
حالا مریمم سرخ شده بود
ای جی:هی شما دوتا لبو بیاین بریم سرده!!!!!!!!!
کیانا:ای بگم چی بشین چرا تا نوبت ما میشه میخواین برین؟.........................بعد رفت پیش کیسوپ
کیانا:بفرمایید.....................کتتونو بگیرید..............هوا سرده سرما میخورید خدایی نکرده..........
کیسوپ:ش.....ش.....شما نگران منید؟آ....آ......آ.....آ.....آ(این بازم زبئنش گرفت)......ممنون...........ببخشید که کتمو دادم به شما کس دیگه ای نزدیکم نبود
کیانا:نه.............خواهش میکنم...................این برای من یه افتخاره که کت شمارو بگیرم..................بعد اومد کیسوپ رونگاه کنه که دید نیست(فک کنم از خجالت آب شده بود)................بیچاره انقدر خجالت کشیده بود که کتشو نگرفته رفت نشست تو ماشین.......................................کیانا دید داره گریه میکنه.....................رفت سمت ماشین آروم کتشو گذاشت رو پاهاش بعد موقع رفتن گفت:گریه نکن................من طاقت گریه هر کسی رو دارم جز تو(وای چه رمانتیک).............................تا اومد بره کیسوپ دستشو گرفت و گفت:می..........میخواستم..................میخواستم یه چیزی ..............یه چیزی رو بهتون بگم.............
کیانا که داشت گریه میکرد یواشکی اشکاشو پاک کرد که کیسوپ نبینه بعد برگشت گفت:بفرمایین چی کارم دارین؟
کیسوپ همون جور که سرش پایین بودو پاهاش میلرزید گفت:م........................م.......................من..............................من......................من از شما....................................من از شما....................من از شما خوشم میاد........................(کیانا جون ببخشید که اینو میگم:ای کیسوپ جونت بالا بیاد با این گفتنت یه ساعت طولش دادی)
صباجووووووووووووووووووووون ببخشید خیلی راجع بهت اغراق کردم همینجا به همه میگم که صبا جوووووووووووووووووووووووونم انقدر شل و ول نیستا یعنی اصلا شل و ول نیست و اصلا از این خل بازیا در نمیاره اما میخواستم نمک داستانمو باشه دیگه
فک کنم این تیکه آخر از کیسوپ و کیانا رو هم خیلی اغراق کردم شرمنده
.
.
نظر فراموش نشه
برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS,
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 28 / 4 / 1391 ساعت: 10 PM