خرید بک لینک

درباره سایت

MY LOVE U-KISS

سلام ما سه تا: woo sungmin و park hyung woo و kim ji su این فن کلابو واسه U-KISS ساختیم ماهر مطلبی از U-KISS داشته باشیم به شما هم میگیم یه داستانم از این گروه گذاشتیم که امیدواریم خوشتون بیاد لطفا ماروبلینکید و بگید با چه اسمی بلینکیمتون نظرهم زیاد بدید و هرخواسته ای از این گروه داشتید تو نظرا بگید و خواهشا به ما و این گروه توهین نکنید دوستون داریم FIGHTING OUR CHINGOOS SARANGHAE 안녕하세요 우리는 세 위치 : 우 sungmin 공원 hyung 우와 김 통화 U-비벼이 팬 Klabv에게 제출 U-비벼 숙련된 당신에게 전화하는 게 그룹은 잘하면 이미지를 이야기를 끄다 그리고 얼마나 포기하고 그룹의 이름을 말해주세요, 당신은 말해줬니 그리고 우리에게 와서이 그룹은 우리의 컬럼을 모욕하지
قثمط۱۶:

بعد پاشدن که برن خونه پیش بقیه

توی خونه نیلو بالا سر سوهیون نشسته بود....................واسش سوپ درست کرده بود(سوپ مارمولک نبودا!!!)...................سوهیونم میخورد

نیلو واقعا سوهیونو دوست داشت.....................به خاطر همین از این که سوهیون مریض شده بود ناراحت بود و خودشو مقصر میدونست(مردگنده سرما خورده...............چرا من سرما نخوردم!!!!!!!؟؟؟؟؟؟)

مریم و کوین اومدند...............دیدند همه نشستند تو حال و سوهیون و نیلو تو اتاق بودند

همه:سلام

مریم:علیک سلام........مگه نگفتم اون دوتا رو تنها نذارید!!!!!(مریم به هیچکی اعتماد نداره ها!!!)

ای جی:نیلو رفته داروهاشو بهش بده الان میاد

مریم:در هر صورت یکی باید باهاش بره که چیزی نشه!!!!

ایلای:گوشی خریدین؟؟؟؟؟

مریم با خوشحالی پرید رو مبل پیش کیانا نشست و گفت:وااااااااااااااااای آره انقدر نازه که نگو................از گوشیای همه شما خوشگلتره.................

بعد از تو کیفش گوشیشودرآورد و به همه نشون داد

دونگ هو:کوین اینو چند گرفتی؟؟؟؟؟

کوین:بووووووووووق ون(هه هه)

دونگ هو:گرون خریدی!!!!!!!یه ارزون ترشو میگرفتی خب؟؟؟!!!

مریم:حسودی نکن..............خیلیم ارزون گرفته!!!

خلاصه هر کی یه اظهار نظر کرد و گوشی رو دست به دست چرخوندند تا رسید به خود مریم

مریم:تازه..........یه چیز دیگه هم گرفتم!!!!

بچه ها:چی؟؟؟؟؟

مریم MP4شو از کیفش در آورد و گفت:وااااااااااای امروز بهترین روز عمرم بود!!!!!

ایلای:مگه نگفتم بقیه پولو آدامس بگیر!!!!!(چه عشق آدامسه!!)

کوین:خرده نداشت......منم اینو گرفتم

کیانا:خوبه دیگه............هم گوشی کاسب شدی........هم MP4 .................دیگه چی میخوای؟؟؟؟

مریم:اممممم!!!!......یه خونه 500 متری..........یه ماشین.............چیز زیادی نمیخوام

کوین:اینا دیگه باشه واسه بعد...........

مریم:خب منم الان نخواستم که........

کوین:آفرین...........الان زوده

نیلو از اتاق اومد بیرون...........خیلی دپرس بود

هون:چی شد؟؟؟؟

نیلو:داروهاشو خورد....................واسش قصه گفتم تا خوابش برد(مثلا رهبر گروهه.............رهبر انقدر بچه)

صبا:ههه................قصه گفتی؟؟؟

نیلو:آره خب.....................خوابش نمیبرد.....................ههه.........میگفت میخواد با صدای من خوابش ببره..............

مریم:کی به تو اجازه داد تنها بری تو اتاق؟؟؟؟

نیلو:اِاِه..........اومدین؟؟؟.................گوشی گرفتین؟

مریم:اونو وللش..................تو چرا تنها میری تو اتاق مردم؟؟؟؟

نیلو:دوست دارم.............تو چرا تنها با کوین میری بیرون؟؟؟؟

مریم:کوین به جای ایل شما با من اومد تا گوشی بخریم................اما تو تنها اینجا بودی.............

نیلو:مامان جون ببخشید..........دیگه نمیام......خوب شد؟؟؟

کیانا:حالا چه قصه ای گفتی؟؟؟؟

نیلو:ههه.............شنگول منگول گفتم..........چون زود تموم شد و خوابش نبرده بود شنل قرمزی هم گفتم............

همه خندیدند و ای جی گفت:کاشکی یکی هم به ما از این قصه ها بگه!!!!!!!

مریم:خودم امشب واسه همتون قصه میگم(همینم مونده والله)

کیسوپ:من میخوام کیانا واسم قصه بگه(چه سفارشم میدن)

ایلای:منم میخوام صبا برام قصه بگه(امر دیگه!!!!!)

دونگ هو:منم که دیگه خودتون میدونین!!!(ماشالله رو دارن)

مریم:حالا کی خواست واسه شما قصه بگه............من میخوام واسه کوین و ای جی و هون قصه بگم

صبا:پس خوش به حالشون

هون:چرا؟؟؟؟

کیانا:مریم قصه هاشو در عرض 10 دقیقه میسازه.......همونطور که داره قصه میگه.....بقیه قصه رو تو ذهنش تجسم میکنه...............داستانایی که مریم میگه اغلب خنده دارن......فک نکنم خوابتون ببره

دونگ هو:نگیییییییییییین...............میشه تو فردا واسم قصه بگی امشب مریم بگه

نگین:ااااااا....باشه...........داشته باش تا واست قصه بگم

مریم:بابا دعوا نکنید اصلا امشب همه جمع میشیم کلی قصه میگم.....

همه با هم:آآآآآآآآخخخخخخخخخخ جججججوووووووووووووووووووووننننننن(انقدر خوب قصه میگم!!!!!)

خلاصه همه نشستن و مریم چند دقیقه فکر کرد و بعد شروع کرد داستان گفتن

همه رو زمین دراز کشیده بودنو میخندیدند..........................کوین سرشو گذاشته بود رو پای مریم

آخرای داستان بود که مریم دید همه به جز کیانا خوابشون برده بود

مریم میخواست پاشه واسشون پتو بیاره که دید اگه تکون بخوره کوین بیدار میشه..............

به کیانا گفت که بره از تو اتاق واسشون پتو بیاره

کیانا هم رفت و واسه همشون پتو آورد.........بعد آروم به مریم گفت:خودت میخوای چطور بخوابی؟؟؟

مریم:منم سرمو میذارم رو مبل و میخوابم..........فعلا خوابم نمیاد

کیانا:نشسته؟؟؟؟

مریم:آره من عادت دارم نشسته بخوابم...........من وقتی خوابم بیاد وایساده هم میخوابم.............نگران نباش

کیانا:پس شب بخیر.............ورفت یه گوشه خوابید

مریمم یکم به بچه ها نگاه کرد که چقدر قشنگ خوابیده بودن بعد یکم با گوشیش ور رفت و کم کم خوابش گرفت و خوابید

صبح خیلی زود وقتی مریم بیدار شد خودشو روی تخت کوین دید

اولش ترسید(وای که چقدر میترسه)...........اما بعدش آروم با خودش گفت:کوین این کارو نمیکنه.............................اما اگه میخواست بکنه هم حق داشت....................خب دوست پسرمه دیگه(وای که چقدر زود پسرخاله شدم)

اومد پاشه که یکی از پشت گرفتش

مریم ترسید و خواشت جیغ بزنه که وقتی برگشت  دید کوینه ترسش ریخت و گفت:کوین دیوونه شدی مردم از ترس...........

بعد یکم باخودش فکر کرد و گفت:تو.......................تو.......تو بامن کاری کردی؟؟؟

کوین:مگه خودت الان نگفتی که اگه هم کاری کنم حق دارم

مریم:تو شنیدی من چی گفتم؟؟؟؟؟

کوین:خب..........آره.......میخواستی بلند بلند فکر نکنی

مریم:اَیش..........من همش گند میزنم...........................حالا کاری کردی؟؟؟

کوین:وای از دست این دختر.....................بعد مریم و بغل کرد و گفت:تو واقعا اینجوری راجع به من فکر میکنی؟؟؟؟

مریم خندید و گفت:خب.................نه...............من به تو اعتماد دارم

کوین:خوشحالم که اینو میشنوم

مریم:بهتر بریم الان یکی میاد تو ضایع بازی میشه ها!!!!!

کوین:نگران نباش همه خوابن!!!!

مریم:خب بریم بیدارشون کنیم!!!!

کوین:ساعت 7 صبحه............دلت میاد بیدارشون کنی!!!!!!!

مریم:خب...........چیکار کنیم؟؟؟؟

کوین:ما هم بخوابیم(واه واه واه.........چه حرفا)

بعد دوتاشون چشاشونو بستن که مثلا بخوابن اما خوابشون نبرد

ساعت 9 بود که مریم پاشد و از اتاق رفت بیرون و کوینم تازه خوابش برده بود

مریم رفت تو آشپزخونه تا صبحونه درست کنه که صبا اومد تو آشپز خونه و گفت:سلام............صبح بخیر.......

مریم:بیدار شدی؟؟؟.............صبح بخیر

صبا:دیشب چون رو زمین خوابیدم کمرم خیلی درد میکنه..............تو چی؟؟؟

مریم:ها؟؟؟؟؟نه منو وسطای شب کوین  برده بود تو اتاق خودش

صبا:بیا تو دوست پسر داری..........منم دوست پسر دارم.........نصفه شب شصت پاش رفت تو دماغم!!!!!

مریم:واقعا؟؟؟؟ههههههههههههه!!!تو چیکار کردی؟؟؟

صبا:منم انگشتشو کردم تو دماغش!!!!(کلا با دماغ همدیگه مشکل دارن)

مریم:شمادوتا خوب به درد هم میخورینا!!!

همون لحظه  سوهیون که سرشو گرفته بود اومد تو آشپز خونه

مریم رفت کمکش کرد تا رو صندلی بشینه

مریم:تو چرا بلند شدی؟؟؟؟تو حالت بده باید استراحت کنی!!!!(چه آدم به فکریم!!)

سوهیون:نه بابا دو روزه رو تخت خوابیدم............دیسک کمر گرفتم................تازه آبرومم رفت...........رهبر گروه یوکیس به خاطر یه سرماخوردگی کوچیک خونه نشین شده

مریم:ناراحت نباش...........الان خوبی؟؟؟

سوهیون:به لطف دوست خوبتون نیلو خیلی خوبم

بعد منتظر شدند تا بقیه بچه ها بیان و صبحونه بخورند

بعد از 10 قیقه همه بچه ها تو آشپز خونه بودند

 

این قسمت خیلی نبود آخه میخوام برم جایی وقت نداشتم بیشتر بنویسم

نظر بدید

بای تا بعدی!!!!

بووووووووووووووووووووووووس

برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS, نویسنده: woo sung min تاريخ: 4 / 5 / 1391 ساعت: 10 PM

صفحه بندی