اینم قصمت ۲۱:
خلاصه بچه ها از آخرین کنسرتشون اومدند بیرون و رفتند یه دوری تو شهر زدند و رفتند هتل
دخترا توی یه اتاق بودن و پسرا توی یه اتاق دیگه
اتاقا بغل هم بود واسه همین پسرا زدند به دیوار و به دخترا گفتند:میتونیم بیایم خونتون؟؟؟؟؟
دخترا:بفرمایین
پسرا اومدن پیش دخترا
نگین:چیزی شده؟؟؟
دونگ هو:حتما باید چیزی شده باشه که ما بیایم شما هارو ببینیم؟؟؟
نگین:خب نه....
مریم:بفرمایین بشینین دم در بده.........
تو اتاق 3 تا تخت 2 نفره بود که چون دخترا 5 نفر بودن روی یه تخت دونفره فقط یه نفر میخوابید.........................اونم صبا بود که تو خواب خیلی لنگ و لگد مینداخت
ایلای:صبا.................شبا تنها میخوابی؟؟؟
صبا:په نه په......................هفت هشت تا پسر از تو هتل جمع کردم شبا میان پیشم میخوابن که تنها نباشم
همه خندیدند
ایلای:میخوای من پیشت بخوابم؟؟؟؟
کیانا:اونوقت دیگه گروه یوکیس ایلای نداره ها!!!!!
ایلای:وا................چرا؟؟؟
کیانا:چون تا صبح صبا دخلتو میاره...........................صبا تکواندو کار حرفیه
ایلای:خب منم تکواندو بلدم(اِ........غیب گفتی؟؟؟؟)
مریم:تو هم بلدی وقتی تو عمق خوابی یکیرو شتک کنی؟؟؟؟؟
ایلای:نه دیگه.....................اینو بلد نیستم
مریم:صبا استاد این کاره
همه خندیدند و یه 3-4 دقیقه ای سکوت برقرار شد و پسرا گوشیاشونو ور داشتند و شروع کردن ور رفتن باهاش در سکوت کامل همراه با صداهای مختلف اس ام اس
دخترا هم همینجور نگاشون میکردند
بعد از یه ربع
مریم:گوشیاتونو تازه خریدین؟؟؟؟
کیانا:مثلا اومدین مهمونیا!!!!!!
صبا:ارزش اون گوشیا از ما بیشتره!!!!
پسرا یه نگاه بهم دیگه کردن و همچنان ساکت با گوشیاشون ور رفتند
بعد از یه دقیقه گوشی دخترا زنگ خورد.................اس ام اس اومده بود براشون
گوشی کیانا:اونی که آدما رو عزیز میکنه شادی دیدارشون نیست...........غم ندیدنشونه..........................از طرف کیسوپ
گوشی صبا:آروم زل بزن به گوشیت...................خوبه..........................فقط میخواستم بگم دیوونه همین نگاهتم.......................از طرف ایلای
گوشی نگین:عاشقانت همه نام و نشانی دارند..........................آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم.............................از طرف دونگ هو
گوشی نیلو:چگونه بفرستم تپش های قلبم را تا باور کنی تو را هرگز از یاد نمیبرم..................................از طرف سوهیون
گوشی مریم:به چشمان مهربان تو مینویسم حکایت بی نهایت عشق را ، تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم عاشقانه ها را.........................................از طرف کوین(بچه ها به نظرتون کدوم جمله قشنگ تر بود؟؟؟؟حتما تو نظرا بهم بگین!!!)
دخترا تا این اس ام اسارو خوندند اونا هم شروع کردن اس ام اس دادن به پسرا
هر کی یه چیزی میفرستاد
یه لحظه صدای خنده دخترا بلند شد
به گوشی دخترا همزمان باهم یه اس اومد:
(غضنفر تو اتو بوس میگوزه همه میخندند میگه:میدونستم خوشتون میاد....................................از طرف ای جی)(نمیدونستم کره ایا هم با غضنفر نسبت دارن)
دخترا مرده بودن از خنده(انقدرا هم خنده دار نبودا)
پسرا پرسیدن چی شده
ای جی:همون جکی که واسه همتون فرستاده بودم
کوین:همون اتوبوسه؟؟؟؟
ای جی:آره.....
بعد پسرا هم خندیدن و از اون موقع به بعد فقط صدای خنده میومد...................فقط جک واسه هم میفرستادن و میخندیدن..........................انقدر خندیدن که مسئولان هتل اومدند دعواشون کردند
ساعت 12 شب بود که پسرا پاشدند برن اتاقشون بخوابن
نیلو خوابش برده بود
مریم و صبا هم خواب و بیدار بودن
نگینم چرت میزد
فقط کیانا بیدار بود
سوهیون نیلو رو برد گذاشت رو تختش و پتو رو کشید روش و پیشونیشو بوسید و رفت
کوین وایلایم به مریم و صبا کمک کردند تا برن تو تختشون
دونگ هو هم به نگین کمک کرد
کیسوپ که دید کیانا بیداره و قصد خوابیدن نداره گفت:تو هم برو بخواب
کیانا:نمیخوای مثه بقیه کمکم کنی؟؟؟؟
کیسوپ:بقیه خواب بودن............تو بیداری؟؟؟
کیانا خودشو زد به خواب
کیسوپم خندید و اومد بلندش کرد گذاشتش تو تختش و پیشونیشو بوسید و گفت:شب بخیر
یهو همه بغیر از نیلو فر برگشتن گفتن:.......................................شب بخیر..................................خوابای خوشمل ببینی
بعد همه خندیدن و پسرا رفتن و دخترا هم خوابیدند
یه هفته بعد:
دخترا و پسرا رفته بودند پارک و روی چمنا نشسته بودند(نیمکتی چیزی نبود روش بشینند؟؟)
هون:بچه ها فردا باید برگردیما
مریم:کجا برگردیم؟؟..................من نمیام کره تا وقتی مامانم اونجاست
کوین:خب بیاین زنگ بزنیم مامان من بپرسیم رفتند یا نه
ایلای:آره...................فکر خوبیه.........................زنگ بزن..................
کوین:کی؟؟؟؟؟من؟؟؟؟
ای جی:په نه په..............میخوای بدیم اون بچه هه که داره تاب بازی میکنه زنگ بزنه!!!
کوین:من نمیتونم...................دیانا تو زنگ بزن...
دیانا:چی؟؟؟؟؟من؟؟؟؟؟من چی بگم آخه!!!!من زنگ نمیزنم
کوین:دیانا جون...........خواهر گلم............الهی داداشی فدات شه...............زنگ بزن دیگه...........ببین همه نگرانیم...........خواهش میکنم
مریم:دیانا جونم...............الهی من پیش مرگت بشم............زنگ بزن دیگه.............منکه دوستت دارم!!!!
کیانا:دیان جون.............خواهش............
صبا:دیانا....................دوست گلم................خواهش
دیانا:باشه..................فقط به خاطر دخترا
کوین پاشد لپشو بوسید و گفت:حقا که خواهر خودمی................عشقی..................خودم واست یه دوست پسر توپ پیدا میکنم بری حال کنی
دیانا:لازم نکرده.............دوست پسر نمیخوام
مریم:دیانا جونم................هر چی بخوای بهت میدم..........................ممنونم جیگر.................واقعا ممنونم
ای جی:وای..................این دخترا چه چایی شیرینی واسه همدیگه هم میزنن!!!!!!!!چه نوشابه ای واسه هم باز میکنن
کیانا:دیانا جون بهترین دوست مائه...........ما هممون عاشقشیم.............واسه چی واسش نوشابه باز نکنیم؟؟؟؟؟
ای جی:کاشکی یکی هم واسه ما نوشابه باز میکرد!!!
دونگ هو یه نوشابه خریده بود....................بازش کرد و داد به ای جی و گفت:بیا اینم نوشابه..................فقط تهشو نگه دار واسه خودم
همه خندیدند(چرا همه انقدر میخندند؟؟؟)
دیانا زنگ زد به مامانشو بعد از 5 دقیقه اومد پیش بقیه و گفت:بچه ها..............................واقعا متاسفم...........................
همه چشماشون به دخن دیانا خیره شده بود.........
دیانا:...........................با کمال تاسف.........................باید بهتون بگم........................متاسفم..............................
برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS,
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 9 / 5 / 1391 ساعت: 12 AM