اینم قسمت ۲۶:
................
مریم زنگ زد به سحر
سحر اول نشناختش اما بعدا که مریم خودشو معرفی کرد سحر گفت:وای مریم جون...............خودتی...................خیلی دلم برات تنگ شده بود
مریم:عزیزم.................دل منم خیلی برات تنگ شده بود
سحر:خوبه دیگه معروف شدی...............به ما محل نمیدی...............یادی از ما نمیکنی...............
مریم:به خدا اصلا وقت نداشتم...............انقدر سرمون شلوغ بود که حتی اسم خودمم یادم رفته بود
سحر:وای مریم آهنگاتون خیلی قشنگه..................من سر دسته ی طرفداراتونم
مریم:راست میگی؟؟؟؟؟؟؟وااااااااااااااااااااااااااای عزیزم مرسی
سحر:مریم جون...................کجایی؟؟؟؟صدات خیلی صافه و بدون خش خردگیه...............اصلا قطع و وصل نمیشه!!!!
مریم:بگم کجام باور نمیکنی!!!!!!!!!!
سحر:حتما تو کره داری حال میکنی!!!!!!
مریم:نه بابا کره نیستم
سحر:پس کجایی؟؟؟؟؟؟
مریم:قول میدی کپ نکنی و غش نکنی؟؟؟؟؟
سحر:چیه؟؟؟؟؟؟؟نمیخوای دیگه خودم حدس بزنم؟؟؟؟؟
مریم:نه دیگه.....................به اندازه کافی اون موقع ها اذیتت میکردم
سحر:خب کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:قول دادی پس نیوفتیا!!!................من الان شیرازم
سحر جیغ زد:چیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:سحر؟؟؟؟سحر خوبی؟؟؟؟؟؟؟
سح:مریم تو الان اینجایی؟؟؟؟؟؟تو شیراز؟؟؟؟؟؟
مریم:ناراحتی برم!!!!!!
سحر:نه بابا چرا ناراحت باشم...........خیلیم خوشحالم.................تنها اومدی؟؟؟؟؟یا با اعضای گروهت؟؟؟؟؟؟
مریم:قول بده بازم جیغ نزنی؟؟؟؟
سحر:قول قول قول...............تو رو خدا بگو
مریم:نمیگم...............حدس بزنن(هههههههههههههههه)
سحر:مریم استاد بالا آوردن جونی.................بگو دیگه.............الان حدسم نمیاد
مریم:میگم.....فقط برای اینکه وقت ندارم وگرنه نمیگفتم....................................با بچه های گروهم و...................................گروه یوکیس
سحر جیغ زد:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.................یوکییییییییییییییییییییییییییییییییییس
مریم:عزیزم قرار شد جیغ نزنی................پرده گوشم پاره شد
سسحر:وای ببخشید.............ببخشید................راست میگی؟؟؟؟؟
مریم:دروغ دارم بهت بگم؟؟؟؟
سحر:الان کجایین؟؟؟؟؟
مریم:شیراز!(اِ اِ......تنها گفتی؟؟؟؟؟)
سحر:نه ارشمیدس.................منظورم اینه کجای شیرازین؟؟؟؟؟
مریم:نمیدونم...................بزار بپرسم
بعد از عمو محمد پرسید و به سحر گفت
سحر:مریم همون خیابونو بیاین سمت بالا...........بپیچین سمت راست............مستقیم بیاین.........میدونو دور بزنید..................یه خیابون فرعیه...............اونو بیاید تو بپیچید سمت چپ...............یه خیابونه اسمش(...........)اینه...............اونو مستقیم بیاید..................میرسید به یه کوچه...............اسمش(..............)اینه................بیاین تو کوچه ساختمون(..............)واحد 4
مریم:یه سوال:فک میکنی الان من کل اینو یادم موند؟؟؟؟؟؟
سحر:ای بابا...................عجب خنگی هستیا.......................خب الان واست اس میکنم....................فعلا کاری نداری؟؟؟؟
مریم:نه.................خدافظ
کوین:کی بود؟؟؟
مریم:یه دوست...............تا حالا فقط یه بار دیدمش(مثلا)...................میخواستم دوباره ببینمش..................اون عاشق گروه ما و شماست
کوین:خب پس بریم یه سر بهش بزنیم
سحر آدرسو اس کرد بعد مریم آدرسو توی یه کاغذ نوشت و داد عمو محمد و اونم رفت تا به خونه سحر اینا رسید
مریم پیاده شد و زنگ زد
سحر دویید سمت آیفون:کیه؟؟؟؟
مریم صداشو عوض کرد و گفت:سلام علیکم...............اومدیم آشغالاتونو ببریم...........این ماهیانه مارو هم نمیدین که....................
سحر:ما آشغالامونو تازه بردیم
دوباره 3-4 دقیقه بعد مریم دوباره زنگ زد
سحر پرید رو آیفون:کیه؟؟؟
مریم با یه صدای جدید:مامور برق
سحر عصبانی شد و گفت:ما برقمونو تازه چک کردند
دوباره 3-4 دقیقه بعد مریم زنگ زد
سحر با بی حالی اومد آیفونو برداشت:آقا آشغالامونو تازه بردیم............برقمونو تازه چک کردن................آب و گازمونم خوبه
مریم با صدای خودش:ببخشید اومدیم روی گل سحر خانومو ببینیم
سحر جیغ زد:واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای مریم خودتی............
مریم:نه مامور برقم
سحر آیفونو کوبید سرجاش و پرید دم در
مریم:حداقل درو باز میکردی
سحر بدو بدو اومد درو باز کرد
تا مریمو جلو در دید پرید بغلش
مریمم بغلش کرد و سحر شروع کرد گریه کردن
سحر:مریم دلم خیلی برات تنگ شده بود
مریمم اشک تو چشماش جمع شدو گفت:منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم
کوین یواشکی رفت پشت سحر وایساد روبه روی مریم و یواش اشکای مریمو پاک کرد
مریمم یواش بهش گفت:بی مزه الان وقت این کارا نیست
کوین خندیدو اومد اینور وایساد
صبا:سحر جون...........ما اینجا بوقیم!!!!!!!!
سحر از بغل مریم اومد بیرون و بقیه رو دید
اول دونه دونه دخترا رو بغل کرد و یه کمم بغل اونا گریه کرد
بعد که دخترا تموم شدند ای جی اومد بیاد جلو که بغلش کنه که مریم یه زیر پایی خوشگل انداخت و ای جی با کله پخش شد رو زمین
همه زدند زیر خنده
ای جی:یا..........مریم................چته؟؟؟
مریم:اینجا ایرانه......................وسط خیابون نمیشه دختر مردمو بغل کرد
سحر:خب...........بریم تو................دم در بده
مریم:مزاحم نمیشیم باید بریم
سحر:مگه من میذارم؟؟؟؟؟؟؟بریم تو
خلاصه هی از سحر اصرار و از مریم انکار تا بالاخره رفتند تو
همه نشسته بودند و سحر رفته بود واسشون شربت بریزه(چرا همه شربت میدن؟؟؟؟؟؟؟؟)
موقع آوردن شربتا دستاش میلرزید و هول شده بود
دخترا و پسرا با دیدن این صحنه خندیدند
دونگ هو:بچه ها این صحنه شمارو یاد یه چیزی نمیندازه؟؟؟؟؟؟؟
ای جی:چرا...............روزی که کوین از مریم خواستگاری کرد..............
تا ای جی اینو گفت سحر شوکه شد و درحالی که داشت شربت به هون تعارف میکرد شربتا از دستش افتاد و ریخت روی هون
همه زدند زیر خنده
کوین:هون..........امون نداد ازش خواستگاری کنی!!!!!!!!!!
کیسوپ:بین ایرانیا رسمه که مهموناشونو با ریختن یه نوشیدنی رو لباسشون مهمون کنن؟؟؟؟؟؟؟
سحر:واقعا شرمنده.................وایییی متاسفم..............بدین لباستونو بشورم...................
هون:نه..............اشکالی نداره من میرم از تو ماشین لباس بیارم
بعد سِویچو از عمو محمد گرفت و رفت تو اتوبوس لباسشو عوض کرد و برگشت تو خونه
سحر:من بازم معذرت میخوام.....................چیزی که دونگ هو شی گفتند رونمیتونستم باور کنم
دونگ هو:انقدر غیر طبیعی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سحر اومد نشست پیش مریم و آروم در گوشش گفت:جریان چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:بابا تو کره که بودیم یهر وز یوکیس اینا اومدن خونمون بعد من داشتم چایی میدادم کوین اومد مسخره بازی در آورد گفت با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟منم هول شدم چاییارو ریختم روش
سحر:حالا میخواد ازدواج کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:میگه بذار یکم بیشتر با هم آشنا شیم که بعدا پشیمون نشیم...........(چرت میگه)
سحر:خوبه...........................مبارک باشه باورم نمیشه................
کوین:ما اینجا درگوشی نداریما.............................چی دارین میگین؟
مریم:بحثای خانومانه............................به آقایون ربطی نداره
ای جی:این دوباره از آقا بودن ما سو استفاده کرد
دونگ هو: خب دیگه بریم
سحر:کجاااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دونگ هو:خونه آقا شجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااع................
سحر:مگه من میذارم برین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همون موقع مامان بابای سحر اومدن خونه
مامان سحر:سحر...............................تو باز بی اجازه مهمون دعوت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سحر بدو بدو اومد پیش مامانش و گفت:مامان اینا خارجین..........................از کره اومدن................جون من آبرومونو نبر
مامان سحر:کره؟؟؟؟؟؟داییت اینا اومدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سحر:نه بابا.................................از دوستامن....................حالا میفهمی......................فقط زود بیا
مریم پاشد اومد پیش سحر و مامانش(چقدر فوضول!!!!!!!!!!!)
مریم:سلام خاله خوبین؟؟؟؟؟......................منو یادتون؟.....................3-4سال پیش اومده بودم خونتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(من یادم نیست دیشب سحر چی خوردم چه برسه 3-4 سال پیش!!!!!!!!!!!!)
مامان سحر:سلام دخترم.................خوبی؟..........................بله یادمه
مریم:مرسی خوبم............................................بعد روبه سحر کرد و گفت:سحر جون بیا بریم پیش بچه ها
مریم و سحر رفتند و مامان سحرم لباسشو عوض کرد و اومد پیش بقیه
مامان سحر اومد تو پذیرایی و همه پاشدند
مامان سحر:سلام........................خوش اومدین..................بفرمایین
کیانا:ببخشید که مزاحمتون شدیم
مامان سحر:نه عزیزم..............مزاحم چیه؟..................مراحمین
صبا:خودمونو معرفی کنیم؟؟؟؟؟؟؟من صبا هستم
بقیه هم معرفی کردن خودشونو(میدونید که چجوری...................من دوست پسر مریمم ، من نامزد کیانام ، من دوست پسر .....اینم ، من رهبر یوکیس هستم و از این چرت و پرتای همیشگی)
بعد مامان سحر رفت واسشون چایی ریخت و آورد
یهو همه زدند زیر خنده
مامان سحر با تعجب پرسید:چیزی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای جی:نه................فقط خاطراتمون امروز هی دوره میشه..............
مامان سحر:خب...............بفرمایین چایی بخورین
به همه چایی داد تا رسید به بابای سحر همه زدند زیر خنده
مامان سحر تعجب کرد:بازم یاد خاطراتتون افتادین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوین:بله..........................این یه تیکه از خاطراتمون خیلی حساس بود
مامان سحر چایی خودشو از تو سینی برداشت و نشست و خوردش(خلاصه گفتم دیگه)
بعد از 3-4 ساعت که بچه ها هی حرف میزدند یه نگاه به ساعتشون کردند دیدند ساعت 12 شبه(چه زود گذشت)
ایلای:بچه ها پاشین بریم
سحر:کجا>؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دونگ هو:خونه آقا شجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااع
مامان سحر:بابا بمونین شبو دیگه
مریم:راستش ما ایران گردی داریم امروزم باید میرفتیم اما دلم برای سحر جون تنگ شده بود گفتم یه سر بیام پیشش
مامان سحر:فردا روز اول ماه رمضونه.........................بمونید روز اولی در خدمت باشیم..........................البته اگه روزه میگیرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:نه خاله نمیگیریم...........
مریم به طور موذیانه و شیطانی گفت:چرا میگیریم..........................
همه برگشتن مریمو نگاه کردن
مریم:میگیریم فقط یه لحظه صبر کنید!!!!!!!!!!!!
بعد دخترا رو جمع کرد و گفت:بچه ها..............این بهترین فرصت برای حال گرفتن از پسراست....................بیاین اذیتشون کنیم.................................افرادی مثه اونا طاقت ندارن یه روز هیچی نخورن
نگین:مخصوصا دونگ هو
مریم:پس همه پایه این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دخترا:بلههههههههههههههههه......................
بعد همه رفتن پیش بقیه و همه با هم گفتن:ما میخوایم روزه بگیریم
سوهیون:میشه بگین روزه چیه؟؟؟؟؟؟؟
نیلو:حالا میفهمی!!!!!!!!!!!!!
مامان سحر:پس من برم سحری درست کنم!!!!!!!!
مامان سحر رفت و بچه ها هم رفتند تو حیاط نشستند
کیسوپ:حالا میگین روزه چی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیانا:روزه یعنی شما سحری میخورین دیگه تا شب هیچی نمیخورین حتی یه ذره آب.....................(چه مفید و مختصرتوضیح داد)
دونگ هو:یه روز هیچی نخوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که نمیتونم............................من روزه نمیخوام
نگین:روزه خواستی نیست گرفتنیه....................
دونگ هو:حالا هر چی.......................................من روزه نمیگیرم
مریم:همه باید بگیرن.................ما هم میگیریم
کیسوپ:ما ضعیفیم..................میمیریم از گشنگی!!!!!!!!!(آخی............قربون ضعیفیت بره مادر!!!!!!!!)
کیانا:از ما ضعیف ترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما نصف شماییم
کوین:من که هم وزن و هیکل خودتونم..................................من نمیگیرم
مریم:همه میگیریم
صبا:بله.................همه میگیریم......................البته من یکم شک دارم
ایلای:من و صبا شک داریم....................نمیگیریم
صبا:من به گرفتنش شک ندارم...............................به اینکه تو بتونی هیچی نخوری شک دارم
برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS,
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 14 / 5 / 1391 ساعت: 9 PM