اینم این غصمط:
دخترا رفتند تو اتوبوس و از تو چمدوناشون مسواک و لباس راحتی برداشتند و رفتند خونه
بعد از مسواک زدن اومدند که بخوابن دیدند پسرا یکی در میون خوابیدند
کیانا:چرا اینجوری خوابیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیسوپ:مشکلی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیانا:کم نه!!!!!!!!!!!!!
دونگ هو:مشکلش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگین:یعنی خودت نمیدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوین:شما دوست دخترای مایید و اجازه دارید پیش ما بخوابید
مریم:کی چنین اجازه ای داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوین:گروه یوکیس...........................
مریم:به نام قانون آی کیس......................ما هیچ حقی نداریم تا پیش دوست پسرامون بخوابیم
صبا پررو پررو رفت ور دل ایلای خوابید و گفت:بابا بیخی....................بیاین بخوابین......................اگه از اینکه پیش دوست پسراتون بخوابید ناراحتید...............میتونید فک کنید پیش داداشتون خوابیدید
مریم:خب منکه داداش ندارم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوین:تو مشکلت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داداش ندارری که نداری................اصلا تو نیازی به داداش نداری.........................مگه ما قرار نبود ازدواج کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:قراره ازدواج کنیم...................................هنوز ازدواج نکردیم
دیانا رفت پیش کوین خوابید و گفت:منکه پیش داداشم میخوابم
کوین:با اجازه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیانا:صبا گفت پیش داداشاتون بخوابید
کوین:گفت فکر کنید داداشاتوننن................تو برو پیش داداش خیالیت بخواب
مریم:دیانا جون بخواب................................منم میرم پیش داداش خیالیم میخوابم
و رفت پیش هون
دیانا:کجاااااااااااااااااااااااااا؟بیا بگیر بخواب سرجات ببینم
هون:مریم جون......................یعنی من داداش خیالیتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:یوکیس داداشای خیالیمن
کوین:پس منم داداشتم بیا پیش خودم
...
.....
......
.......
خلاصه انقدر بحث کردند تا راضی شدند بخوابن(واقعا که رو دارن..............)
صبح سحر زودتر از مامانش اینا بلند شد و رفت بالا تا بچه ها رو بیدار کنه..............................................میدونست بچه ها الان مثل ادم نخوابیدن............اگه مامانش اینا بیان و بچه ها رو ببینن کارش ساختس
وقتی سحر اومد بالا با دیدن بچه ها خندش گرفت
ای جی شست پاش رفته بود تو چشمش(با اجازه درسا جون.................هههههههههههههه)
صبا انگشتش رفته بود تو دماغ ایلای(ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...........................صبا جون داشته باش)
مریم و کوین چپکی خوابیده بودن(ههههههههههههه)
مریم تو خواب چرخیده بود و سرش روبه روی پای کوین بود پاشم روبه روی سر کوین
کوینم پتوشو انداخته بود رو بغلیش یعنی کیسوپ
کیسوپم انداخته بودتش رو کیانا(ههههههههههههههههههههههه)
کیانا خیس عرق شده بود
دیانا معمولی خوابیده بود
هون لنگشو انداخته بود رو دیانا(هههههههههههههههههههه)
سر نگین چسبیده بود به سر دونگ هو اونوقت لنگاشون 3متر از هم فاصله داشت
سوهیون تو این گرما رفته بود زیر پتو
نیلو هم کلش رفته بود تو شمک سوهیون
(ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه)
سحر انقدر بلند بلند خندید که مامانش بیدار شد و از پایین صدا کرد:
سحر........................بچه ها بیدار شدند
سحر زود خندشو قطع کرد و گفت:الان بیدارشون میکنم
اول چندبار صداشون کرد دید هیچکدوم بیدار نمیشن
رفت مریمو بیدار کنه دید مثل ادم بیدار نمیشه
چندتا زد به شکمش مریم دادا زد:
هوی.................چته؟.....................کوین یه بار دیگه منو بزنی من میدونم با تو
سحر:کوین چیه؟؟؟؟.........................سحرم پاشو صبح شده..............................الان مامانم میاد بالا شمارو اینجوری ببینه که شتکمون میکنه
مریم پاشد و همونطور که چشماشو میمالید گفت:مگه چطوری خوابیدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد یه نگاه به همه کرد و زد زیر خنده و گفت:ههههههه................برو دو سه تا پارچ اب بیار
سحر با تعجب:پارچ اب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونم دو سه تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:اینا مثل ادم بیدار نمیشن.......................برو بیار تا مامانت نیومده
5 دقیقه بعد سحر با دوتا پارچ اب اومد(2تا؟؟؟؟؟؟؟برای 13 نفر؟؟؟؟؟؟؟؟خب سه چهار تا میاوردی دیگه!!!!!!!!)
سحر:بیا اینم پارچ اب اما من خیسشون نمیکنما........................گناه دارن
مریم:خب تنهاییم که نمیتونم.........................صبر کن کوینو بیدار کنم
سحر:میخوای خیسش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم:نه.......................کوین یه راه دیگه هم واسه بیدار شدن داره!!!!!!!!!(هاهاهاها)
سحر با تعجب وایساد و مریمو نگاه کرد
مریم اروم کوینو ناز کرد(ایش)بعد یکی دوبار گفت:کوین جون(ایشششش)بعد اروم اومد و پیشونیش و بوسید(ایششششششششششششششششش)
بعد کوین بیدار شد(ایششششششششششششششششششششششششششششششششششششش..................پسرم انقدر لوس...........)
کوین:مریم............................سلام صبح بخیر.......................چی شده؟؟؟؟؟
مریم:صبح بخیر...........................پاشو بچه هارو بیدار کنیم..........................دلم برای اذیت کردنشون تنگ شده
کوین:آخه جون........من پایم.............بریم
سحر پاشد و زود تر گوشی بچه هارو از زیر سرو لنگشون برداشت و گذاشت یه گوشه که نسوزه(آخی.................گوشی من سوخته بود یادتونه؟؟؟؟؟!!!!!!!!)
بعد مریم و کوین رفتند بالای سر بچه ها
کوینم سمت ایلای و صبا(چه بکنیم با این بد بختا....................)
هردوشون همزمان پارچارو گرفتند بالا و شروع کردند از بالای سر بچه ها رد شدند و اب ریختند روسرشون
همه جیغ کشان و فریاد زنان از خواب بلند شدند
سحر مرده بود از خنده
بچه ها بلند شدند و دنبال مریم و کوین کردند
اون دوتا هم میخندیدند و در میرفتند(منم که سرعتم عین مارمولک..........................ایی..................مارمولک نه.........................سوسک......................ایی.....................سوسکم نه.......................اها....................عین جت...................اره این خوبه)
مریم و کوین عین جت فرار کردند
سحرم میدویید دنبالشون و میخندید
بچه ها هم فحش میدادن و میدوییدن
مامان سحر اومد و پرسید:چی شده.......................چرا همه ی شما خیس شدید
سحر نفس نفس زنان در حالی که قش قش میخندید گفت:وای..................مامان.....................انقدر خندیدم که نگو.......................مریم و کوین....................بچه هارو خیس کردن............هههههههههههههه
مامان سحرم خندید و گفت:بگو دعوا نکنند.....................تشنشون میشه ها...............
سحر:اخ راست میگی..........................................اونا تحمل تشنگی رو ندارن
بعد رفت دنبالشون
بروبچ تو حیاط بودند
داد زد:
بچه ها...................ندویید...............................روزه این...............................تشنتون میشه ها
مریم یهو وایساد
همه اومدن گرفتنش و تا اومدن بزننش کوین گفت:نامردا یه دقه وایسید............................چند نفر به یه نفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سحر اومد پیششون و گفت:ورج و وورجه نکنید...................................تشنتون میشه ها................
دونگ هو:مگه اینجاها اب پیدا نمیشه
مریم:ارشمیدس من.....................شما ها روزه اید.....................بازبون روزه نمیتونید چیزی بخورید............هیییییییییییییییییییییییییییییی
دونگ هو:من نمیخوام روزه بگیرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
مریم:باید روزه بگیرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
نگین:دیگه گرفتی.................................باید تا شب باهاش سر کنی!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه کلام
بچه ها رفتند تو خونه نشستند و مثل همیشه با گوشیاشون ور رفتند
ایلای و صبا که معلوم نبود با گوشیهاشون چی کار میکردند
مریم و کوین هم یا از همدیگه عکس میگرفتند یا از خودشون
کیانا و کیسوپ هم واسه هم دیگه عکس و آهنگ و چه بدونم اس ام اسو این چیزا میفرستادند
دونگ هو نگینم اهنگای گوشی همدیگرو گوش میدادند
سوهیون و نیلو هم نمیدونم چی کار میکردند با گوشیاشون
ای جی هم داشت جواب مزاحماشو میداد(قابل توجه خودم و درسا و سحر و ساچلی و باران و ..... هههههههههههههههههههه)
هونم خوابیده بود
سحر و دیانا هم نشسته بودند و با لپ تاپ دیانا فیلم میدیدند(سحر..........................فیلمش بد که نبود؟؟؟؟؟؟؟)
ساعت 4بعداز ظهر بود که پسرا از شدت تشنگی و گرسنگی به سر حد مرگ رسیده بودند(هاهاها)
توی دخترا فقط صبا و دیانا بودند که تشنشون شده بود
دونگ هو:من گشنمه..............................................دلم گوشت میخواد!!!!!(امر دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!)
نگین:فقط 4 ساعت مونده
کوین:من که خیلی گشنمه
نیلو که داشت چرت میزد(مثل همیشه):شما هم مثل من بخوابید.................خواب باعث میشه گشنگی تشنگی یادتون بره
مریم:برای اولین بار با نیلو موافقم................................بخوابین راحت ترین
بعد رو زمین دراز کشید
کوینم پررو پررو اومد کنارش دراز کشید
بقیه هم خوابیدن
یه نیم ساعتی گذشت و همه خوابشون برد به جز چند نفر
صبا...........................................................................ایلای...........................................................................
صبا اروم گفت:ایلای.................................بیداری؟؟؟؟؟؟؟؟
ایلای:اره خوابم نمیبره از تشنگی و گشنگی!!!!!!!!!!
صبا:همه خوابن..................................بیا یواشکی بریم یه چیزی بخوریم.......................
ایلای:مریم بفهمه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:وای ایلای......................................مریم ترس داره..........................بعدشم الان خوابه از کجا بفهمه
ایلای و صبا پاشدند رفتند بالا سر مریم
صبا اروم صدا کرد:مریم............................مریم بیداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم جوابشو نداد(وای...........................خیلی سخته ادم خودشو بزنه به خواب!!!!!!!!!!!!تو واقعیت بود مرده بودم از خنده!!!!!!!!!!!!!!)
صبا:دیدی گفتم خوابه.....................بیا بریم
صبا و ایلای رفتن پایین و اروم رفتن سر یخچال
داشتند یخچال و چکاپ میکردند که مریم به طور یواشکی اومد از پشت در یخچال و در یخچالو محکم بست(هاهاها.....................من نمیذارم شماروزتونو بخورین صبا خانوووووووووووووووومممم)
صبا و ایلای جیغ زدند(هههههههههه)
مریم:چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:مگه خواب نبودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایلای:صبا من که گفتم مریم خواب نیست.................
مریم:من بیدار بودم..........................شما داشتید چی کار میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:مریم جون من گیر نده.................بذار ما بخوریم
مریم:نمیشه.............................همش سه ساعت مونده..............................برین بگیرین بخوابین...........................تا شما بیدار شین افطاره
ایلای:مریم سخته...................ما نمیتونیم
مریم:میتونین....................بابا دونگ هو که از شماها بیشتر میخوره تونست شماها نمیتونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بریم بالا.............................زود باشین
و ایلای و صبا دست از پا دراز تر بدون اینکه چیزی عایدشون بشه برگشتند بالا و خوابیدند
با هزار زحمت خوابشون برد
.
.
.
کیانا:صبا..................................صبا پاشو............................صبا پاشو تا نمردی از گشنگی
و چندتا با پاش زد به صبا(هییییییییییییی)
صبا:چته؟؟؟؟؟؟از اون ور به زور میخوابونیتمون............................از این ورم اینجوری بیدارمون میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیانا:مگه گشنت نبود پاشو دیگه.........................افطار امادست
صبا یهو پرید و گفت:افطاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد چشاشو باز کرد و دید همه کنارشون نشسته بودند دور سفره و داشتند افطار میکردند(همگی قبول باشه..................)
صبا یهو عین ادمایی که بعد از چند سال یکی از عزیزاشونو میبینند دویید سمت سفره
کیانا:نمیخوای ایلایو بیدار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:به من چه خودش بیدار میشه.....................................(اِاِاِاِ.....................صبا؟؟؟؟؟)
کیانا:خودم بیدارش کنم
صبا:اره
کیانا:پشیمون نشیا.......................
صبا:مگه میخوای بکشیش
بعد برگشت کیانا رو نگاه کرد
برو بچ
خیلی چرت تمومید اما صفحه جا نداشت دیگه
راستی از پست بعدی فونتارو کوچیکتر میکنم تا جا بشه
بووووووووووووووووووووس
یاببببببببببببببببببببببب
نظر فراموش نشود لفدن
برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS,
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 16 / 5 / 1391 ساعت: 3 AM