اینم ۳۵:
کوین:باشه بابا بیخی.........................................اصلا بریم بگردیم
مریم:کجا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...............ما باید تا اخر هفته یه اهنگو تموم کنیم.............فقط سه روز وقت داریم میدونی چقدر سخته
کیانا:راست میگه..................ریتم اهنگ خیلی سخته..................طراحی رقصشم سخته دیگه
مریم:بله..................من تنهایی باید رقص یه اهنگ سختو طراحی کنم
صبا:راستی درسا............................رییس زنگ زد گفت که باید لباسامونو طراحی کنی واسه اخر هفته یعنی همون سه روز دیگه
درسا:اخه چه جوری باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:این کار توئه من چه بدونم
درسا:امیدوارم بتونم
ایلای:میخواین ما کمکتون کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دخترا با حالت تعجب(!!!!!!!!!!)به پسرا نگاه کردن
کوین:راست میگه..................یه سریمون کمک میکنیم رقصو بسازین............یه سریمون برا خوندن اهنگ کمکتون میکنیم..................یه سریمونم برای طراحی لباس
مریم:پس خودتون چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کوین خندید و گفت:ما خودمون همه چیزمون امادست.....................ما طراح لباس و رقص خودمون نیستیم که غمی داشته باشیم......................یکی دو دور تمرین کنیم یاد میگیریم
مریم:پس باشین کمک کنین دیگه
خلاصه اول همه برای طراحی لباس کمک کردن................هر کی نشست یه طرحی کشید و همه طرحا رو دادیند به درسا و درسا هم همشونو با هم قاطی کرد و یه چیز با حالی ازش در اورد و 5 تا مشابهش رو هم برای بقیه اعضا کشید
بعد رفتن اهنگو تمرین کردن
ایلای و دونگ هو و ای جی کمک مریم و صبا و طهورا کردند تا قسمتای رپو چه جوری بخونن(راستی اینم بگم که اهنگو داشتند البته بی کلامشو)بقیه هم به کیانا و نگین و نیلو کمک کردن
اهنگشون شبیه اهنگ tick tack بود واسه همین خیلی سخت بود(اینم بگم که گروه ای کیس آهنگای اسکلی نمیخوندن.........................همه ی آهنگاشون باحال و با ریتم بود)
بعد از یاد گرفتن اهنگ همه با هم جمع شدن تا روی رقص کار کنن
یه دور مریم رقصی که تو ذهنش داشتو برای بچه ها رقصید
بعد بقیه کمکش کردند که ایرادای رقصشو برطرف کنه(رقص من ایراد داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
خلاصه که توی این سه روز باقی مونده دوروزشو پسرا به دخترا کمک کردن و یه روزشم دخترا به پسرا کمک کردن(اونا دیگه کمک کردن میخوان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
اخر هفته همه رفتن کمپانی:
رییس:خانوما اهنگتونو یاد گرفتین؟؟؟؟؟
کیانا:بله...............با هزار زحمت
رییس:خب برین برای ضبط..................چون باید بقیه اهنگای البومتونو زود یاد بگیرین.......................باید در عرض دوماه 10 تا اهنگ بخونین
دخترا:10تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا با حالت تمسخر:رییس تعارف میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه ده بیستا دیگه هم میذاشتین توی دوماه یاد بگیریم دیگه......................................فکر نمیکنین دوماه زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رییس:ناراحتین میتونین توی دو هفته البومتونو اماده کنین
دخترا:رییییییییییییسسسسسسسسسسس
رییس خندید و گفت:برید برای ضبط
دخترا رفتن لباساشونو که اماده شده بود پوشیدند و رفتند توی یه اتاق خیلی بزرگ با دکوراسیونی که از قبل اماده شده بود
خلاصه اهنگو خوندند و پسرا هم از اون دیوار شیشه ای نگاشون کردند(میدونید که کدومو میگم)
بعد از اهنگ دخترا خسته و کوفته اومدند
پسرا واسشون دست زدند:
سوهیون:واوووو......................عالی بود
کوین:خسته نباشید.....خانوما
درسا:طراح لباستون کیه؟؟؟؟؟؟.........................واقعا لباساتون قشنگه.........................خیلی دوست دارم طراح لباستونو ملاقات کنم
ای جی اومد جلو و گفت:طراح لباسشون منم
درسا یه نگاه جقولی(جقولی از کلمه های ابداعی مریم است)به سرتا پای ای جی نگاه کرد و گفت:امکان نداره.............................طراح لباس این گروه حتما خودشم خوش پوشه................................اما شما.........................نه شما نیستین..................................................
بچه ها خندیدند و رفتند نشستند روی نیمکتای محوطه ی کمپانی
نیمکتا دو نفره بود
هر دختری روی یکیشون نشست و پسرا خواستند برن که واسشون یه چیزی بخرن تا بخورن
ایلای:چی میخواید بخورید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:یه ابی ، نوشابه ای ، دوغی ، چیزی(دوووووووووووووووووووووووووغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
کیسوپ:ما اینجا دوغ نداریم.........................
کیانا:همون اب بخرید بیاید
پسرا رفتن یه ده دقیقه بعد برگشتن
کیانا:خوبه فقط یه اب خواستیم ازتون
کیسوپ اومد و یه نوشیدنی واسه ی کیانا باز کرد و داد بهش و گفت:اینو بخور........................الان خسته ای.........................مخت نمیکشه که چی میخواد.............................اب چیه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیانا:مرسی
بعد یکم از نوشیدنیشو خورد و گفت:ممنون................................خنک بود
کیسوپ:قابلی نداشت خانومی
کیانا خندید
کیسوپ:کیانا وقتی میخندی خیلی خوشگل میشی
کیانا یهو جدی شد و گفت:حالا چی؟؟؟؟؟؟؟
کیسوپ:الانم خوبی........خوشگلی
کیانا یه اخم کرد و جذبه گرفت و گفت:حالا چی؟؟؟؟؟؟؟؟
کیسوپ:الان یکم ازت میترسم
کیانا جدی تر شد و با حالت عصبانی گفت:حالا چی؟؟؟؟؟؟؟
کیسوپ:کیانا غلط کردم.........................اصلا تو میخندی خیلی هم زشت میشی(ههههههههههه)
کیانا خندید و گفت:ترسو(نکه خودت اصلا نیستی!!!!!!!!!!!!!!)
خب زوج بعدی صبا و ایلای:
ایلای یه نوشابه داد به صبا و گفت:بفرمایید خانوم دکتر................(آرایه تضمین...........اشاره به داستان صبا)
صبا:خانوم دکتر؟؟؟؟؟
ایلای:آره.....................مگه رشتت تجربی نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا ختدید و گفت:خب..................بله.............................مرسی
بعد یکم از نوشابش خورد و سرشو گذاشت رو شونه ایلای و گفت:خیلی خستم....................میشه یه ذره همینجا بخوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایلای:با کمال میل خانوم دکتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صبا:دلم میخواد یه سال بخوابم!!!!!!!!!!
ایلای:یه ساااااااااال؟؟؟؟؟؟؟؟تعارف میکنی؟؟؟؟؟یه هفت هشت سالی بخواب دیگه!!!!!!!
صبا:ههههه....................اگه دست من بود به اندازه اصحاب کهف میخوابیدم!!!!!!!!!
ایلای:اصحاب کهف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوست پسر قبلیته؟؟؟؟؟؟(هههههههههه....................نه نامزدشه)
صبا خندید و گفت:نه ارشمیدوس.............................اصحاب کهف یه سری آدم بودند که هزاران سال قبل رفتند توی یه غار و 300و خورده ای سال خوابیدند!!!!!!!
ایلای:300و خورده ای؟؟؟؟؟؟؟........................نمرده بودن؟؟؟؟؟؟؟
صبا:نه بابا........................یه خراشم برنداشته بودند.....................عین همون روزی بودند که خوابیده بودند.........................قشنگیش به اینه که وقتی بیدار شدن فکر میکردن همش یه ساعت خوابیدند............هههههههههه
ایلای:اونا هم یه تختشون کم بودا!!!!!!!!!
صبا:آره......................خالا هیچی نگو بذار بخوابم
خب نگین و دونگ هو:
دونگ هو یه نوشیدنی داد به نگین و گفت:نگین خانوم بیا بخور..................
نگین:کوماو اوپا....................
دونگ هو:خیلی وقت بود بهم نگفته بودی اوپا.........................
نگین:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............................خب الان میگم......................اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا اوپا.......................
دونگ هو:بسه دیگه لطفا.......................فکر کنم به اندازه یه سال گفتی اوپا..........................
نگین خندید و یکم از نوشیدنیش خورد و سرشو گذاشت رو شونه ی دونگ هو و چشاش و بست و گفت:اوپا........................ده دقیقه دیگه بیدارم کن...............
دونگ هو:اینجا میخوای بخوابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگین:آره بابا...........................همش ده دقیقه میخوام بخوابم.....................
خب نیلو و سوهیون:
نیلو رو صندلی خوابش برده بود و سرشو تکیه داده بود به دیواره ی صندلی
سوهیون اومد پیشش نشست و آروم با خودش گفت:بازم که این خوابه........................من از چیه این خوابالو خانوم خوشم اومد آخه؟؟؟؟....................................................
یکم همینجوری نگاش کرد و بعد دور و روشو نگاه کرد دید هیچکس حواسش به اون دوتا نیست.....................................اروم اومد جلو که نیلو رو ببوسه که یهو نیلو ضد حال زد و گفت:کجا کجا؟؟؟؟؟؟بودیم در خدمتتون!!!!!!!!!!!!!!
سوهیون زود خودشو کشید عقب و گفت:اااا..................ااا...........................تو بیدار بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نیلو خندید و گفت: یادت رفته وقتی کنار من میشینی حرف میزنی من بیدار میشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوهیون:اما من که اروم حرف زدم!!!!!!!!!!!!
نیلو:تو توی دلتم حرف بزنی من بیدار میشم..................................حالا چی کار میخواستی بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوهیون خودشو زد به کوچه علی چپ و گفت:هی.....هیچ..................هیچکار...................................میخواستم ببینم بیداری یا نه!!!!!!!!
نیلو:اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوهیون:ولش کن...........................بیا تا نخوابیدی یکم از این بخور تشنگیت رفع شه................................
نیلو آبمیوه رو از دست سوهیون گرفت و اومد جلو و لپش رو بوسید گفت:مرسی اوپا..............................
سوهیون یکم سرخ آب سفیداب شد و گفت:خو............خواهش میکنم
بعد نیلو یکم از آبمیوه هه خورد و سرشو دوباره تکیه داد به صندلی و خیلی سریع خوابش برد...................
سوهیون کم دستشو جلو صورت نیلو بالا پایین کرد و وقتی مطمئن شد خوابه..............آروم سرشو از روی صندلی برداشت و گذاشت روی شونه ی خودش(چون صندلی سخت بود و گردن نیلو درد میگرفت)
خب حالا درسا و ای جی:
ای جی:بیا یکم از این بخور.............
درسا:من که کاری نکردم نشسته بودم پیش خودتون.......................هیچ فعالیتی نداشتم که تشنم بشه........................
ای جی:خب حالا بخور..............................من دیدم همه برای بقیه خریدن منم واسه تو خریدم.......................
درسا یکم از نوشیدنیه خورد و گفت:مرسی...............................
ای جی:خواهش میکنم..................
درسا:حوصلم سر رفته.....................بچه ها میخوان بخوابن اما من خوابم نمیاد.......................اگه خسته نیستی...........................میشه بریم بیرون یه دوری بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای جی پا شد و دستشو گرفت و گفت:آره.........................منم حوصلم سر رفته...........................پاشو بریم
بعد پاشدن و یه ماشین از کمپانی کش رفتن و رفتن(دیگه این بحثو دنبال نمیکنیم................اتفاق خاصی نیوفتاد.............رفتن پاساژ و خرید کردن و یه دوری تو شهر زدن و اومدن)
خب حالا طهورا و هون:
هون با یکم شک و تردید اومد نشست پیش طهورا و گفت:طهورا شی.............................................خسته نباشی.........................................بیا بخور............................
طهورا یکم جقولی بهش نگاه کرد و گفت:هون شی؟؟؟؟؟؟؟؟.....................................شما چرا واسه من ابمیوه خریدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هون:خب............................مگه باید دلیل خاصی داشته باشه؟؟؟؟؟؟
طهورا:خب هرکدوم از پسرا واسه عشقشون یه چیزی خریدن اما شما.....................................
هون پا شد و ابمیوه رو انداخت روی صندلی و بلند گفت:نخیر...............................من هیچ علاقه ای به تو ندارم..........................دیدم کسی نیست واست بخره منم واست خریدم
طهورا پاشد و ابمیوه ها رو ورداشت و پرت کرد رو زمین وبا صدای بلند گفت:نیازی نبود تو یکی واسه من چیزی بخری..............................من به لطف تو هیچ احتیاجی ندارم..............
هون با عصبانیت ابمیوه ها رو ورداشت گفت:پس.....................سعی کن دیگه نزدیک منم نشی.......................فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد رفت جای درسا اینا نشست
طهورا با عصبانیت داد زد:منو بکشی هم نزدیک تو نمیشم......................................فکر کردی کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیانا و کیسوپ پاشدن اومدن پیش این دوتا..................................کیانا رفت پیش طهورا..................کیسوپم پیش هون
کیانا:طهورا جونم.............................خودتو ناراحت نکن..........................چی ضد که اینجوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طهورا گفت:پسره ی ایکبیری.................................به چه دلیلی واسه من آبمیوه خریده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیانا:بابا منظوری نداشته.........................میخواسته یه کمکی کرده باشه.......................
طهورا:میخوام صد سال سیاه کمک نکنه................................بهش بگو بار آخرش باشه اینجوری به من کمک میکنه...........
کیانا:باشه.........................تو ناراحت نباش..................من میگم دیگه نگاتم نکنه...........................
بعد آبمیوه ی خودشو داد به طهورا و گفت:بیا.......................یکم از این بخور..........................من دیگه نمیخورم
بعد پاشد و رفت پیش هون(همون حرفا رو تکرار کردن دیگه)
خب مریم و کوین(من همیشه دوست دارم آخرین نفر باشم):
پس از اروم شدن دعوا مریم و کوین نشستند و کوین یه شیر کاکائو با یه کیک داد به مریم و گفت:بیا................................شنیده بودم شیر کاکائو خیلی دوست داری.....................منم واست خریدم
مریم:وای...................ممنون.............................آره من عاشق شیر کاکائو ام
بعد شیر کاکائو و کیکشو خورد
بعد از دو دقیقه:
مریم:کوین................................ممنون..........................خیلی خوشمزه بود
کوین:خواهش میکنم
مریم سرشو گذاشت رو پاهای کوین و گفت:دارم میمیرم.........................خیلی خستم...................فکر نمیکردم خوانندگی انقدر سخت باشه
کوین:هههههه..............................بگیر بخواب........................اولشه....................منم اینجوری بودم...................عادت میکنی.........
مریم چشماشو بست و گفت:یه ربع دیگه بیدارم کن.............................................................بعد خوابید
کوین یکم با موهای مریم ور فت و هی موهاشو ناز کرد بعد اومد پایین و لپشو بوسید و گفت:مریم............................سارانهه
بعد از یه ربع کوین مریمو بیدار کرد
سوهیون نیلو رو
دونگ هو نگینو
ایلایم صبا رو
پاشدن رفتن پیش رییس و برنامه ی بقیه اهنگارو گرفتن و رفتن خونه
خب دیگه منتظر نظراتتون هستما!!!!
بایی
تا بعدی
بوووووووووس
برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS,
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 31 / 5 / 1391 ساعت: 8 PM