خرید بک لینک

درباره سایت

MY LOVE U-KISS

سلام ما سه تا: woo sungmin و park hyung woo و kim ji su این فن کلابو واسه U-KISS ساختیم ماهر مطلبی از U-KISS داشته باشیم به شما هم میگیم یه داستانم از این گروه گذاشتیم که امیدواریم خوشتون بیاد لطفا ماروبلینکید و بگید با چه اسمی بلینکیمتون نظرهم زیاد بدید و هرخواسته ای از این گروه داشتید تو نظرا بگید و خواهشا به ما و این گروه توهین نکنید دوستون داریم FIGHTING OUR CHINGOOS SARANGHAE 안녕하세요 우리는 세 위치 : 우 sungmin 공원 hyung 우와 김 통화 U-비벼이 팬 Klabv에게 제출 U-비벼 숙련된 당신에게 전화하는 게 그룹은 잘하면 이미지를 이야기를 끄다 그리고 얼마나 포기하고 그룹의 이름을 말해주세요, 당신은 말해줬니 그리고 우리에게 와서이 그룹은 우리의 컬럼을 모욕하지

چیخو باگو(اینم از این):

دخترا:صبااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبا:چیه بابا.......................همش چهار ساعته....................تازه ما که قبلا هم شب اینجا موندیم

درسا:شمارو نمیدونم ولی من و طهورا که نموندیم

ای جی:خب شما هم میمونید عادت میکنید

طهورا:من میرم...........................شماها اگه میخواید بمونید

هون:برو................................خوش اومدی............................

طهورا:من با تو حرف نزدم

هون:اینجا خونه ی منم هست...................................من نمیخوام تو خونه ی من بمونی!!!!!!!!!!

طهورا صداشو برد بالا و گفت:حالا که اینطوره من میخوام بمونم

هون صداشو برد بالاتر:من نمیذارم...................

طهورا بلند تر گفت:از تو اجازه نمیگیرم

همش بلند حرف میزدن

هون:برو بیرون

طهورا:نمیرم..........................از لج تو هم شده نمیرم...........................اصلا یه هفته میمونم اینجا

هون:گمشو بیرون....................

طهورا:درست صحبت کن مرتیکه نفهم(بروبچ دعوا داره بالا میگیره)

هون:به خودم ربط داره چه جوری حرف میزنم

طهورا:با من باید درست حرف بزنی...........................

هون:نخوام چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوهیون داد زد:بس کنید

ایلای:چتونه شما دوتا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترا رفتند پیش طهورا و پسرا هم پیش هون

کیانا:طهورا.........................مگه قرار نبود دیگه باهاش کاری نداشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طهورا:ندیدی مرتیکه هیچی ندار چحوری با من حرف میزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هون:مرتیکه هیچی ندار خودتی عوضی(وای چه بی ادب شدن این دوتا)

طهورا:عوضی عمته(هههههههههههه)

سوهیون:بس کنید دیگه.............................بچه شدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کوین:میشه بگید شما دوتا مشکلتون با همدیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طهورا:نمیبینی چه بی ادب و پرروئه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبا:هون........................ما فکر میکردیم با ادب تر از همه توی یوکیس تو باشی............................این حرفا چیه میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هون:به اون بگید با من کل کل نکنه تا منم با ادب باشم

طهورا:تو از همه با ادب تری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......................ادب داره از سر و روت میباره......................اگه تو با ادبی دیگه با ادب کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هون:تو نمیخوای خفه شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طهورا:بچه ها منو ول کنید من برم یه شتک مفصل نثار این مرتیکه بکنم!!!!!!!!!!

هون:ولش کنید ببینم چه کار میخواد بکنه!!!!!!!!!

ای جی:بسه دیگه....................خیلی لوسید.....................خیر سرتون  بزرگ شدید..........................هون مثلا 22 سالته.............................طهورا مثلا 18 سالته ها!!!!!!(مثلا)

کوین:بشینید ببینم مشکلتون چیه!!!!!!!!!!

همه نشستند و کوین گفت:خب بگید ببینم مشکلتون چیه؟؟؟؟؟؟

طهورا:من با اون مشکلی ندارم............................اون هی به من گیر میده....................

هون:من کاری بهش نداشتم و ندارم

دونگ هو:معلومه اصلا کاری نداری

سوهیون:الان نصفه شبه.......................با این جرو بحثا هیچی حل نمیشه.......................بخوابید تا فردا ببینم چه کار میکنیم واسه شما دوتا خروس جنگی

دخترا رفتند تو اتاق پسرا خوابیدند..........................البته طهورا بخاطر مشکلش با هون مجبور شد رو کاناپه بخوابه

پسرا هم پررو پروو توی اتاق پیش دخترا خوابیدند اما اینو بگم هیچ اتفاقی نیوفتاد

نگین و دونگ هو معمولی خوابیدند و دونگ هو فقط پیشونی نگین رو بوسید

سوهیونم منتظر شد نیلو خوابش ببره بعد بغلش کرد و خوابید

ای جی و درسا که با فاصله خوابیده بودند چون درسا گفته بود که هر وقت وقتش بود بهت میگم......................درسا پشتشو به ای جی کرده بود که ای جی پررو نشه.............................اما ای جی دووم نیاورد و وقتی درسا خوابش برد آروم از تخت اومد پایین و رفت روبه روی درسا و بوسیدش و بعد اومد دوباره رو تخت و از پشت درسا رو بغل کرد

منحرفامونم که میدونین دیگه............................ایلای بر حسب عادت لباسشو در آورد که بخوابه...................................صبا هم پررو پررو رفت ایلای و بغل کرد و خوابید(اییییییییییییییییییی...................................انقدر بدم میاد یه پسرو وقتی لباس تنش نیست بغل کنی..........ایششششششششششششششششششش)

کیانا و کیسوپم چون هر دو بسی خجالتی بودن................با گفتن یه شب بخیر خوابیدن...........................اما کیسوپ یواشکی اومد که کیانا رو بغل کنه اما خبر نداشت کیانا هم تو همین فکره یهو دوتاشون همدیگرو تو بغل هم دیدن........................کیانا اومد بره عقب اما کیسوپ محکم بغلش کرد و گفت:مگه من و تو نامزد نیستیم؟؟؟.................پس نرو.............(یه سوال:اینا قرار بود 6 ماه پیش ازدواج کننا.......چی شد پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)...........................پس میشه گفت کیانا و کیسوپم اینجوری با هم به خوبی و خوشی خوابیدند

مریم خانوم و آقا کوینم معمولی خوابیدند..........................البته اولش معمولی بود..............................وقتی خوابشون برد مریم چون خیلی تو خواب وول میخوره...........................قل خورد قل خورد اومد تو بغل عمو(یعنی کوین)..............کوینم تو خواب بودا اما دستشو آورد و گذاشت رو مریم(واقعا خواب بودیما........................باور کنید....................هیچکدوممون نفهمیدیم داریم چی کار میکنیم)

خب فقط مونده بود طهورا که رو کاناپه خوابید........................اما هون تو اتاق خوابش نمیبرد...............................اومد پایین بره سر یخچال که آب بخوره...............چشش خورد به طهورا که داره از رو کاناپه میوفته زمین...................................اومد بالا سرش اول میخواست ببرتش تو اتاق خودش بعد پشیمون شد اومد بره که بازم پشیمون شد و اومد طهورا رو آروم بغل کرد و بردش تو اتاق خودش..............پتو رو انداخت روش و یکم نگاش کرد و بعد یه لحظه از خود بی خود شد اومد بره جلو لبشو ببوسه اما بعد سرشو اورد بالاتر و پیشونیش رو بوسید و سریع از اتاق رفت بیرون و با خودش گفت:خاک تو سرت................چی کار کردی؟؟.....................این همونیه که ازش بدت میاد..................چرا بوسش کردی دیوونه؟؟؟؟؟.................................................بعد رفت رو کاناپه خوابید

فردا صبح وقتی طهورا بلند شد و خودشو تو اون اتاق دید تعجب کرد اما چون نمیدونست تو اتاق کیه هیچی نگفت

از اتاق اومد بیرون و به دوسه تا از اتاقا سر زد و دید هیچکس نیست

رفت طبقه پایین که چشش خورد به هون که رو کاناپه بود................................فهمید که تو اتاق هون بوده.........................با عصبانیت متکا رو از زیر سر هون کشید بیرون و اتاقشو نشون داد و داد زد:اونجا اتاق توئه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هون:چته؟؟؟؟؟؟؟........................خب معلومه که اتاق منه!!!!!!!!

متکا رو زد تو سرش و گفت:من تو اتاق تو چیکار میکردم؟؟؟؟............................بچه ها کوشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هون:من چه بدونم تو اتاق من چی کار میکنی؟؟؟؟..............بچه ها هم تو اتاقاشونن دیگه!!!!!!!!!!!

طهورا:هیچکی تو اتاقا نبود...........................نمیدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من میدونم....................................تو از قصد منو بردی تو اتاقت.........................میخواستی چیکار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فک کردی من خرم؟؟؟؟؟من که میدونم تو چه نقشه هایی تو سرت داری!!!!!!!!!!!!!

هون:ساکت شو!!!!!!!!من هیچ کاری نکردم.......................فقط بردمت تو اتاق چون اینجا جات بد بود....................

طهورا:از کجا معلوم که راست میگی؟؟؟؟حتما اینجوری میگی که من فکر بد نکنم

هون:تو چرا فک میکنی من انقدر با تو مشکل دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طهورا:میخوای بگی نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هون:دلیلی نمیبینم که داشته باشم!!!!!!!!!!

طهورا یکم آروم شد و گفت:خب............................منم با تو مشکلی نداشتم و ندارم.........................اما همش رو اعصابم بودی!!!!!!!!!!

هون:حالا واقعا بچه ها نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طهورا:نه نیستن!!!!!!!!!

هون رفت تو اتاقا دید واقعا نیستن رفت در بازکنه دید درو هم قفل کردند

هون:طهورا شی.............................رفتند بیرون درو هم قفل کردند

طهورا:چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

بعد اومد دید واقعا در قفله

طهورا:حالا چی کار کنیم؟؟؟؟

هون:هیچی................بریم صبحونه بخوریم...............فیلم ببینیم..................اهنگ گوش کنیم

رفتند صبحونشونو خوردند و نشستند رو مبل و زدن شبکه اس بی اس..................یه فیلم عاشقانه داشت نشون میداد.................وسطای فیلم قسمتای سانسوری داشت که اون موقع ها طهورا و هون روشونو میکردند اونور و خودشون میزدن به اون راه که مثلا حواسشون به فیلم نیست.............................................بعد از چهار ساعت بچه ها برگشتند خونه آروم درو باز کردند دیدند که طهورا و هون خوابشون برده و طهورا  سرشو گذاشته رو شونه ی هون

خیلی اتفاقی این اتفاق افتاده بود..............سر طهورا افتاده بود رو شونه ی هون...............................اما بچه ها فکر میکردند که این دوتا کفتر چایی عاشق هم شدند و الانم عاشقانه خوابیدند

مریم:هیییییییی.................نقشمون گرفت...............

سوهیون:واقعا فکر نمیکردم هون از طهورا خوشش بیاد!!!!!!!!!!

کوین:منکه گفتم...............اینا از هم خوششون میومده اما نمیخواستن کسی بفهمه و ضایع بازی شه(مثلا صبح نقشه کشیده بودن و کوین اینو گفته بود)

بچه ها بی سر و صدا رفتن تو اتاق سوهیون که از همه بزرگتر بود

ایلای:خب بچه ها بیاین راجع به یه موضوع خاصی حرف بزنیم

صبا:مثلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایلای:مثلا از بچه هامون بگیم!!!!!!!!!

همه با هم:جااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کوین:بچه ها هنوز زوده...............بیاین راجع به عروسیمون حرف بزنیم

مریم:منم موافقم

نیلو:مریم تو شروع کن!!!!!!!!!!

مریم:من؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیلو:تو خیالات شیرینی داری واسه عروسیامون......................یادته تو مدرسه همیشه واسمون تعریف میکردی

کوین:مریم تو به عروسیمونم فکر کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مریم خجالت کشید و سرشو انداخت پایین

دونگ هو:به عروسیه همه فکر میکردی؟؟؟؟؟بابا تو چه دوست با معرفتی هستی.....................خب بگو ببینم راجع به من چه فکری میکردی؟؟؟؟؟

سوهیون:اول ماله منو بگو!!!!!

ای جی:نه اول من............

کیسوپ:مریم جووووووووووووون................من گناه دارم اول من

ایلای:مریم من و صبا مهمتریم...............اول ما

کوین:چی میگید واسه خودتون.....................اول خودشو میگه...........یعنی خودمونو میگه

مریم:حتما باید بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه:بلهههههههههه

کیانا:مریم واسه درسا و طهورا هم بساز..................تو استاد خیالات ساختن در دو دقیقه ای

درسا:آره مریم جون زودی بساز.................

مریم:خب من همین الان یه خیالات جدید به ذهنم رسید که خیلی قشنگه(واقعا هم همین الان یه چیزی به ذهنم رسید..........همینو مینویسم)

همه براش دست زدن و گفتن:ماشالله به این سرعت عمل..............

مریم شروع کرد:خب.................اول دخترا:فکر کنید پسرا اومدن خواستگاریمون بعد ما هم با هزارتا اشوه و ناز قبول کردیم.............حالا روز عروسیه...................تصمیم گرفتیم همه با هم توی یه روز عروسی بگیریم.................همه رفتیم برای انتخاب لباس عروس..................وای خدا لباسامونو چه خوشگله..................بعد رفتیم آرایشگاهی که از قبل وقت گرفته بودیم............هممون شدیم یه تیکه ماه..................وای من تاحالا انقدر خوشمل نشده بودم.........................بعد یوکیس با یکی یه دست گل قشنگ میان دنبالمون و دستمونو میگیرن و میبرنمون تو ماشین گل زدشون...........هر کدوممون سوار یه ماشین میشیم و بعد هر کی میبینتمون میشناسه و ازمون عکس میگیره..............از شانس گندمون میمونیم پشت چراغ قرمز........................همه ی مردم میریزن سرمون و ازمون عکس و امضا میگیرن.....................چند تا از دخترا ی کره ای غش میکنن که عشقشون رو ازشون میگیریم......................بعد از هزار مکافات میریم تا میرسیم به تالار.........................وای خدا........................همه ی گروه های کره ای هستن..................همه تا مارو میبینن پا میشن دست و سوت میزنن و ما میریم تو میشینیم.......................دو ردیف صندلی گذاشته بودن....................قد بلندامون میریم ردیف عقب میشینیم.................قد کوتاهامونم ردیف جلو.......................بعد هی عکس میگیریم و بعد نوبت قسم خوردن میشه....................بعد دونه دونه به ترتیب سن پسرا میریم قسم میخوریم و بعدا هم که همدیگرو .........................بعد یکم میشینیم بعد یکم قر میدیم........................خب نزدیکای آخر شب همه دیگه مست میکنن و دیگه کلا قاطی میکنن................................فرداشم که همه میریم برای ماه عسل به..................مثلا جیجو............................اونجا زوجی یه اتاق میگیریم و کل روزو با هم میگذرونیم و میگردیم.............شبم دیگه به من ربطی نداره میخواید چی کار کنید...............

همه مرده بودن از خنده

برای مریم دست زدن و مریم سرخ شد و سرشو انداخت پایین

کوین:وای چقدر خوبه که زن من انقدر قدرت خیال پردازیش بالاست

نگین:من که خیلی خوشحالم که همچین دوستی دارم

صبا:مریم حالا دونه دونه بگو

ایلای:مریم با جزئیات بگو...................قشنگتره

کوین:نه نمیخواد.....................همینجوریشم شده لبو از خجالت بچم.....................

مریم:من بچتم یا زنت بالاخره؟؟؟؟؟؟

کوین:زنم که هنوز بچس

ای جی:خب از بچه هامونم بگو

مریم:بچه ها باشه بعد از نامزدی

کیسوپ:من و کیانا نامزدیم............از بچه های ما بگو

مریم:شما زود جلو رفتین......................باید صبر کنید تا ماهم نامزد کنیم بعد

کیانا:نکنه میخواید همه با هم نامزد کنید؟؟؟؟؟؟تو یه روز؟؟؟؟

کوین:آره خیلی خوب میشه ها...........................بچه ها پایه اید خیالات شیرین مریمو تحقق ببخشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها همه گفتن:یییییییییییییییییییههههههههههههههههههه

کوین:پس همین فردا میریم برای نامزدی

مریم:فردا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بروبابا حداقل یه سال دیگه

کوین:یه سال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟3 ماه...........

مریم:9 ماه کمتر جا نداره

کوین:نه حرف تو نه حرف من..................نصفه سال............6 ماه

مریم:خوبه...................همه موافقین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه:ییییییییییییییییییییههههههههههههههههه

کوین:حالا برای هر خونواده تک تک خیالات بگو

مریم:زیادین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خسته میشم!!!!!!!!!!

همه با هم:بگو......................بگو......................بگو.........................بگو

مریم:باشه بابا باشه

خلاصه واسه همه دونه دونه گفت:

مریم:ایلای و صبا که با هم ازدواج میکنن اما فکر کنم بعد از ماه عسل با چند تا بچه برگردن اونم بچه های شر و پررو............................اما کیانا و کیسوپ فکر میکنم آخرین نفری باشن که بچه دار میشن

کیانا:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مریم خندید  و سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت:چون.....................................روتون نمیشه............................جلو همدیگه لباستونو در بیارین(ههههههههههههههههههههههههههههههه)

همه غش غش خندیدن

بعد مریم  شروع کرد به گفتن بقیه اعضا:خب نگین و دونگ هو رو نمیدونم......................فکر کنم خیلی معتدل باشن............به موقعش بچه دار شن بچشونم خیلی معتدل میشه............یه مامان لوس و یه بابای غد.................چون نمیتونه هر دوشو باهم داشته باشه خیلی معتدل از آب در میاد

دوباره همه زدن زیر خنده

مریم:نیلو و سوهیون.............................اومممممممممم..........................فکر کنم تو خونشون یه آرامش خاصی برقرار میشه...................چون مامانه که همیشه خوابه............باباهه هم خیلی ساکته..........البته اگه نزنه زیر آواز

دوباره خندیدن

مریم:درسا و ای جی فکر کنم بچشون کچل بشه

درسا:اااااااا......................نمیخوام..................چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مریم:خب چون بابا کچله.............مامانم که یکمکی موهاش میریزه..........خب بچه حتما کچل میشه دیگه..................تازه بچشون از اون بچه ها میشه که نمیذاره بچه های ما راحت باشن.................یا همش سرکارشون میذاره یا هی کنفشون میکنه

دوباره همه زدن زیر خنده

مریم:طهورا و هونم اگه ازدواج کنن یا بچه دار نمیشن یا اگه بچه دار شن یه بچه ی بی ادب و غد میارن.........................

همون لحظه طهورا و هون درو وا کردند و اومدن تو و طهورا گفت:کی بود که گفت من و این میخوایم باهم ازدواج کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خب دیگه اینم از این

فک میکنید قسمت بعد چی میشه؟؟؟

حیف چون زیاد نوشتم میخوام زود همشو بذارم وقت نمیشه تو خماریش بمونین

پس برید قسمت بعدو بخونید

چونگوبالا(یعنی خدافظ)

پووووووووووووووووووش(نظرررررررررررررررررررررررررررر)

بونگوووووووووووووووووووو(زیاددددددددددددددددددددد)

برچسب: U,KISS ,داستانU,KISS & I,KISS, نویسنده: woo sung min تاريخ: 2 / 6 / 1391 ساعت: 5 PM

صفحه بندی