حالا دوتا کفتر چایی بابا (ایلای و صبا) :
ایلای دست صبا رو گرفت و رفتند... یکمی قدم زندند بعد صبا گفت : قراره تا کجا راه
بریم؟؟
ایلای : تا اخرش...
صبا : اخرش کجاست؟؟
ایلای : به اونش فکر نکردم.
صبا : خسته نباشید !! بپر یه تاکسی بگیر برگردیم هتل خیلی خسته ام..
ایلای : تاکسی میگیرم اما نمیریم هتل ...
صبا : پس میخوای بریم خونه عمم؟؟؟
ایلای : میخوایم بریم بگردیم.
ایلای رو به راننده تاکسی : بریم رودخانه *****
وقتی رسیدن رودخانه ساعت حدودای 9 شب بود. (یادم رفت بگم اجرا ساعت هفت و نیم
شب تموم شد)
هوا تاریک بود و نور ماه همچون ستاره ای بزرگ و درخشان بر روی ردخانه افتاده
بود ( بچم ارایه بلدی هم بلد نیست!!)
صبا : وایییی اینجا چقدر قشنگه
ایلای : به پای خوشگلی شما نمیرسه (ایییییییییییییی)
صبا : بریم بشینیم کنار رودخونه
رفتن نشستن کنار چمنای رودخانه و به سایه ی ماه که رو رودخونه افتاده بود نگاه
کردن.
بعد از 5 دقیقه ایلای روی چمنا دراز کشید و گفت : امروز روز خوبی بود!!
صبا هم دراز کشید و گفت : اوهوم
ایلای به پهلو خوابید و به صبا خیره شد .... صبا هم به پهلو رو به ایلای خوابید
ایلای : صبا .... صبا.. تو قبول میکنی تا اخرش با هم باشیم و هیچ وقت جدا نشیم؟؟؟؟
صبا : اگه تو قول بدی و به دخترای دیگه نگاه نکنی ، منم قول میدم به جز تو به هیچ
کس نگاه نکنم.
ایلای : صبا ، من کی به جز تو به دختر دیگه ای نگاه کردم؟؟؟ ( اره جون عمم)
صبا : قبل از ااینکه با من اشنا شی
ایلای : گذشته ها گذشته...دوما که مثلا تو ، قبلا که ایران بودی با هیچ پسری نبودی؟؟؟
صبا : نه که نبودم... من با پسرای ایران مشکل ذاتی دارم... با هیچ کدوم نمیتونم خوب
رفتار کنم
ایلای پاشد نشست و گفت : یعنی تو با هیچ پسری دوست نبودی؟؟
صبا هم پاشد نشست و گفت : معلومه که نه...
ایلای و خوشحالی صبا رو بغل کرد و گفت : وای تو خیلی خوبی...من فکر کردم قبل از
من دوست پسر داشتی!!!!!!
صبا خودش رو از بغل ایلای در اورد و گفت : خیلی بدی .... واقعا اینجوری فکر
میکردی؟؟؟؟؟؟؟
ایلای : خب ببخشید...دیگه اینجوری فکر نمیکنم
صبا : نه توروخدا بیا اینجوری فکر کن!!!
ایلای : اخه باورش سخته که منو دوست داشته باشی
صبا اومد جلو و ایلای رو بوسید و سریع رفت عقب و گفت : سعی کن باورش
برات سخت نباشه ، من فقط تورو دوست دارم.
بعد ایلای اومد جلو و صبا رو بوسید...اما تا لباش رسید به لبای صبا ، یه بچه از بالای
پلی که روی رود خونه بود اب ریخت رو سرشون.(هههه هههه هههه!! ضدحالو حال
کردی؟؟؟)
صبا یه جیغ کوتاه زد و پاشدن رفتند دونبال بچه هه و بچه هه هم فرار کرد.
خلاصه یه ساعتی با بچه هه بازی کردن و رفتن هتل ... البته نه هتلی رییس واسشون
گرفته بود...یه هتل دیگه (منحرفن دیگه!)
حالا دوتا جوجه عاشق و مظلوم گروه (دونگهو و نگین)
دونگهو هم یه تاکسی گرفت و رفتند رستوران...
توی رستوان :
دونگهو : نگین ، چی میخوری؟؟؟؟
نگین : امممممممم .... بزار یه نگاه به منو بندازم.
همینجور که داشتن منو رو نگاه میکردن یه لحظه هردوشون شوکه شدن و با تعجب به
هم نگاه کردن و گفتند : کباب؟؟؟؟؟؟؟
نگین : چه طوریه که اینجا کباب دارن؟؟
دونگهو : اینا دیدن که من به کباب علاقه خاصی دارم ، واسه همین تو منوشون کباب
گذاشتن
گارسون اومد و گفت : سلام.(دیگه نمیشه بیلیو بخونن) چی میل دارین؟؟
دونگهو : ببخشید جریان این کباب چیه؟؟
گارسون : ما دوتا اشپز ایرانی داریم که برامون غذاهای ایرانی درست میکنن
نگین : یعنی کبابم دارین؟؟؟
گارسون : بله خانوم... ما اینجا کباب قرمه سبزی ، کباب و قیمه و فسنجون داریم
( قابل توجه صبا عشق فسنجون)
دونگهو : پس برای ما هم کباب بیارین لطفا
و بعد گارسونه رفت و 45 دقیقه بعد با دوتا کباب به همراه مخلفات برگشت
نگین : وای خیلی خوشمزست ، فکر نمکردم تو ژاپن غذای ایرانی بخورم
دونگهو : اوهومممم ... تصمیم گرفتم تو کره یه رستوران بزنم مخصوص غذای ایرانی
(اوهوووووو!!! نینی کوچولو تو فعلا برو پستونکتو از مامانت بگیر)
نگین : فکر خوبیه... میخوای منم بشم سر اشپزش؟؟؟
دونگهو : همین مونده که ما تو رستوران کار کنیم!!!!
نگین : نه خدایی خودمون باشیم بهتره ، دو سه روز اونجا کار میکنیم و طرفدارای
دوتا گروه ببینن ما اونجاییم میان همش غذا میخورن اونوقت فروشمون بیشتر میشه
(نمردیمو گارسون رستوران این دوتا جوجه هم شدیم)
دونگهو : حالا غذاتو بخور حالا بعدا با بروبچ حرف میزنیم راضیشون میکنیم
بعد از خوردن غذا و پرداختن صورتحساب و بیرون رفتن از رستوران
دونگهو : نگین ، من تو ژاپن یه دوستی دارم که خیلی باهم صمیمی هستم قبلا که
ژاپن بودم توی یه خونه زندگی میکردیم . بعد من کلید اون خونه رو دارم ، قبلا هماهنگ
کردم دوستم خونه نیست ... بریم اونجا؟؟؟ (بیا ، اینم از راه به در شد ... همش زیر سر
ایلای و صبائه)
نگین خجالت کشید و گفت : اخه ... نمیشه بریم هتل خودمون ؟؟؟ ( از کی تا حالا صاحب
هتل شدین؟؟؟)
دونگهو اومد جلوی نگیین ایستاد و گفت : از من میترسی؟؟؟ نترس .... فقط میخوام
یکم باهمدیگه تنها باشیم.
خلاصه نگین هم به جمع منحرفا پیوست و قبول کرد و رفتند به سمت خونه...
دونگهو از قبل با دوستش برنامه ریخته بودن ، دوستش خونه رو شمع بارون کرده بود
و یه فضای خیلی رمانتیک ساخته بود
نگین با دیدن شعما شگفت زده شد و گفت : واییییییی!! چه رمانتیک...
بعد دونگهو دستشو گرفت و رفتن نشستن رو مبل
نگین محو تماشا شمعا بود که دونگهو گفت : نگین ، دوستت دارم
نگین برگشت به دونگهو نگاه کرد...
دونگهو : تا حالا همچین حسی نسبت به هیچ دختری نداشتم اما از وقتی که تورو دیدم
فهمیدم که عاشقی چیه... بعد به نگین که مات و مبهوت داشت نگاش میکرد نگاه کرد
و اروم اومد جلو و نگینگو بوسید
بعد از 5 دقیقه اومد عقب و دید نگین چشاشو بسته داره گریه میکنه ... بعد اشکاشو
پاک کرد و بعد نگین دونگهو رو بغل کرد و گفت : اوپا... منم دوستت دارم
دونگهو خندید و خلاصه یکم باهم حرف زدن و بعد خوابیدن ( باهم نخوابیدناا پیش هم
خوابیدن)
نفر بعدی مایعات گروه (کیسوپ و کیانا ) (خجالتین دیگه!!)
کیسوپ و کیانا همینجور داشتن قدم میزدن و حرف میزدن ... نیم ساعت بعد
کیانا : تا کی میخوایم پیاده روی کنیم؟؟؟ من به اندازه ی کافی لاغر هستم نمیخوام
بیشتر از این لاغر بشم ....
کیسوپ : هه ههه ههه!! ببخشید ، خب بریم یه تاکسی بگیریمن برگردیم هتل
کیانا : تاکسی نه...
کیسوپ با تعجب به کیانا نگاه کرد
کیانا : میگم با تاکسی نریم... چون که الان همه بروبچ با تاکسی رفتن و من میخوام
یه تنوعی داشته باشیم... با اتوبوس بریم هم تنوعه هم ارزون تره ( بچم چه کم مصرفه)
کیسوپ : اتوبوس؟؟؟ من تا به حال سوار نشدم (اتوبوس سوار نشدی؟؟؟ من پاتوقم
تو اتوبوسه..)
خلاصه اتوبوس سوار شدن و برگشتن هتل.
رفتن در اتاقاشون اما حواسشون نبود کارتای هتل دست هون و طهورا بود
( دست اینا چیکار میکنه؟؟؟ هتلای ما استثنایی هستن...!)
هرچی زنگ زدن به گوشیاشون میگفت : مشترک ام تی ان ایرانسل شما در دسترس
نمیباشد لطفا شماره گیری نفرمایید.!!! (ههه ههه ههه!! ایرانسل دارن!!)
خلاصه نشستن تو لابی هتل و منتظر شدن تا بیان
ساعت حدودای یک بود که کیسوپ و کیانا تو لابی خوابشون برده بود... کیسوپ یه
لحظه بیدار شد و دید هون و طهورا دارم میان تو هتل اما دید کیانا خوابه... اروم
سر کیانا رو از رو شونش برداش و خوابودنش رو مبلی که نشسته بودن و رفتن
سمت هون و طهورا
کیسوپ : کجا بودین ؟؟؟؟
هون : شما چرا اینجایید؟؟؟
کیسوپ : کارتا دست شماست ... منتظر شما بودیم بچه ها هیچ کدوم نیومدن البته فکر
نکنم شب بیان.
هون : من یه فکری دارم.. تو و کیانا برین تو یکی از اتاقا منو طهورا هم میریم تو یکی
از اتاقا ... البته من قول میدم هیچ کاری نکنم.
کیسوپ : پس من برم کیانا رو بردارم بریم بالا... بعد رفت کیانا رو بغل کرد و همراه
هون و طهورا رفتن بالا.
کیسوپ و کیانا تو اتاق یوکیس و طهورا و هونم تو اتاق ای کیس.
هون و طهورا که همون اول تا رفتن تو اتاق خوابشون برد اما کیسوپ وکیانا...
کیسوپ ، کیانا رو گذاشت رو یکی از تختا بعد کنارش نشست و یکم نگاش کرد و نازش
کرد که پیشونیشو ببوسه اما غافل از اینکه کیانا بیداره و زیر چشمی داره نگاش میکنه
و وقتی که کیسوپ داره میاد نزدیکش سرشو اورد بالا و یه جوری شد که کیسوپ
به جای پیشونی کیانا لباشو بوسید!!!
یهو کیسوپ اومد عقب و کیانا رو نگاه کرد
کیانا : چیه؟؟؟؟؟؟ ما نامزدیماا ... کار خلاف الشر که نکردم!!
کیسوپ : اخه...
کیانا سرشوو اورد بالا و دوباره کیسوپ رو بوسید (کیاناااا؟؟؟؟؟؟ خاک بر سرممممم!!)
بعدشم که میدونید دیگه .... عوضش هیچ اتفاقی نیوفتادااا
خلاصه این مایعات بابا هم به جمع جامدات منحرف پیوستند و خوابیدن.
________________________________________________
بقیه ی بچه ها قسمت بعدی .... بوووووووووس!!!
باییییی 
برچسب:
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 18 / 6 / 1391 ساعت: 1 AM