خرید بک لینک

درباره سایت

MY LOVE U-KISS

سلام ما سه تا: woo sungmin و park hyung woo و kim ji su این فن کلابو واسه U-KISS ساختیم ماهر مطلبی از U-KISS داشته باشیم به شما هم میگیم یه داستانم از این گروه گذاشتیم که امیدواریم خوشتون بیاد لطفا ماروبلینکید و بگید با چه اسمی بلینکیمتون نظرهم زیاد بدید و هرخواسته ای از این گروه داشتید تو نظرا بگید و خواهشا به ما و این گروه توهین نکنید دوستون داریم FIGHTING OUR CHINGOOS SARANGHAE 안녕하세요 우리는 세 위치 : 우 sungmin 공원 hyung 우와 김 통화 U-비벼이 팬 Klabv에게 제출 U-비벼 숙련된 당신에게 전화하는 게 그룹은 잘하면 이미지를 이야기를 끄다 그리고 얼마나 포기하고 그룹의 이름을 말해주세요, 당신은 말해줬니 그리고 우리에게 와서이 그룹은 우리의 컬럼을 모욕하지

 

حالا دوتا کفتر چایی بابا (ایلای و صبا) :

ایلای دست صبا رو گرفت و رفتند... یکمی قدم زندند بعد صبا گفت : قراره تا کجا راه

بریم؟؟

  ایلای : تا اخرش...

  صبا : اخرش کجاست؟؟

ایلای : به اونش فکر نکردم.

صبا : خسته نباشید !! بپر یه تاکسی بگیر برگردیم هتل خیلی خسته ام..

ایلای : تاکسی میگیرم اما نمیریم هتل ...

صبا : پس میخوای بریم خونه عمم؟؟؟

ایلای : میخوایم بریم بگردیم.

ایلای رو به راننده تاکسی : بریم رودخانه *****

وقتی رسیدن رودخانه ساعت حدودای 9 شب بود. (یادم رفت بگم اجرا ساعت هفت و نیم

شب تموم شد)

هوا تاریک بود و نور ماه همچون ستاره ای بزرگ و درخشان بر روی ردخانه افتاده

بود ( بچم ارایه بلدی هم بلد نیست!!)

صبا : وایییی اینجا چقدر قشنگه

ایلای : به پای خوشگلی شما نمیرسه (ایییییییییییییی)

صبا : بریم بشینیم کنار رودخونه

رفتن نشستن کنار چمنای رودخانه و به سایه ی ماه که رو رودخونه افتاده بود نگاه

کردن.

بعد از 5 دقیقه ایلای روی چمنا دراز کشید و گفت : امروز روز خوبی بود!!

صبا هم دراز کشید و گفت : اوهوم

ایلای به پهلو خوابید و به صبا خیره شد .... صبا هم به پهلو رو به ایلای خوابید

ایلای : صبا .... صبا.. تو قبول میکنی تا اخرش با هم باشیم و هیچ وقت جدا نشیم؟؟؟؟

صبا : اگه تو قول بدی و به دخترای دیگه نگاه نکنی ، منم قول میدم به جز تو به هیچ

کس نگاه نکنم.

ایلای : صبا ، من کی به جز تو به دختر دیگه ای نگاه کردم؟؟؟ ( اره جون عمم)

صبا : قبل از ااینکه با من اشنا شی

ایلای : گذشته ها گذشته...دوما که مثلا تو ، قبلا که ایران بودی با هیچ پسری نبودی؟؟؟

صبا : نه که نبودم... من با پسرای ایران مشکل ذاتی دارم... با هیچ کدوم نمیتونم خوب

رفتار کنم

ایلای پاشد نشست و گفت : یعنی تو با هیچ پسری دوست نبودی؟؟

صبا هم پاشد نشست و گفت : معلومه که نه...

ایلای و خوشحالی صبا رو بغل کرد و گفت : وای تو خیلی خوبی...من فکر کردم قبل از

من دوست پسر داشتی!!!!!!

صبا خودش رو از بغل ایلای در اورد و گفت : خیلی بدی .... واقعا اینجوری فکر

میکردی؟؟؟؟؟؟؟

ایلای : خب ببخشید...دیگه اینجوری فکر نمیکنم

صبا : نه توروخدا بیا اینجوری فکر کن!!!

ایلای : اخه باورش سخته که منو دوست داشته باشی

صبا اومد جلو و ایلای رو بوسید و سریع رفت عقب و گفت : سعی کن باورش

برات سخت نباشه ، من فقط تورو دوست دارم.

بعد ایلای اومد جلو و صبا رو بوسید...اما تا لباش رسید به لبای صبا ، یه بچه از بالای

پلی که روی رود خونه بود اب ریخت رو سرشون.(هههه هههه هههه!! ضدحالو حال

کردی؟؟؟)

صبا یه جیغ کوتاه زد و پاشدن رفتند دونبال بچه هه و بچه هه هم فرار کرد.

خلاصه یه ساعتی با بچه هه بازی کردن و رفتن هتل ... البته نه هتلی رییس واسشون

گرفته بود...یه هتل دیگه (منحرفن دیگه!)

حالا دوتا جوجه عاشق و مظلوم گروه (دونگهو و نگین)

دونگهو هم یه تاکسی گرفت و رفتند رستوران...

توی رستوان :

دونگهو : نگین ، چی میخوری؟؟؟؟

نگین : امممممممم .... بزار یه نگاه به منو بندازم.

همینجور که داشتن منو رو نگاه میکردن یه لحظه هردوشون شوکه شدن و با تعجب به

هم نگاه کردن و گفتند : کباب؟؟؟؟؟؟؟

نگین : چه طوریه که اینجا کباب دارن؟؟

دونگهو : اینا دیدن که من به کباب علاقه خاصی دارم ، واسه همین تو منوشون کباب

گذاشتن

گارسون اومد و گفت : سلام.(دیگه نمیشه بیلیو بخونن) چی میل دارین؟؟

دونگهو :  ببخشید جریان این کباب چیه؟؟

گارسون : ما دوتا اشپز ایرانی داریم که برامون غذاهای ایرانی درست میکنن

نگین : یعنی کبابم دارین؟؟؟

گارسون : بله خانوم... ما اینجا کباب قرمه سبزی ، کباب و قیمه و فسنجون داریم

( قابل توجه صبا عشق فسنجون)

دونگهو : پس برای ما هم کباب بیارین لطفا

و بعد گارسونه رفت و 45 دقیقه بعد با دوتا کباب به همراه مخلفات برگشت

نگین : وای خیلی خوشمزست ، فکر نمکردم تو ژاپن غذای ایرانی بخورم

دونگهو : اوهومممم ... تصمیم گرفتم تو کره یه رستوران بزنم مخصوص غذای ایرانی

(اوهوووووو!!! نینی کوچولو تو فعلا برو پستونکتو از مامانت بگیر)

نگین : فکر خوبیه... میخوای منم بشم سر اشپزش؟؟؟

دونگهو : همین مونده که ما تو رستوران کار کنیم!!!!

نگین : نه خدایی خودمون باشیم بهتره ، دو سه روز اونجا کار میکنیم و طرفدارای

دوتا گروه ببینن ما اونجاییم میان همش غذا میخورن اونوقت فروشمون بیشتر میشه

(نمردیمو گارسون رستوران این دوتا جوجه هم شدیم)

دونگهو : حالا غذاتو بخور حالا بعدا با بروبچ حرف میزنیم راضیشون میکنیم

بعد از خوردن غذا و پرداختن صورتحساب و بیرون رفتن از رستوران

دونگهو : نگین ، من تو ژاپن یه دوستی دارم که خیلی باهم صمیمی هستم قبلا که

ژاپن بودم توی یه خونه زندگی میکردیم . بعد من کلید اون خونه رو دارم ، قبلا هماهنگ

کردم دوستم خونه نیست ... بریم اونجا؟؟؟ (بیا ، اینم از راه به در شد ... همش زیر سر

ایلای و صبائه)

نگین خجالت کشید و گفت : اخه ... نمیشه بریم هتل خودمون ؟؟؟ ( از کی تا حالا صاحب

هتل شدین؟؟؟)

دونگهو اومد جلوی نگیین ایستاد و گفت : از من میترسی؟؟؟ نترس .... فقط میخوام

یکم باهمدیگه تنها باشیم.

خلاصه نگین هم به جمع منحرفا پیوست و قبول کرد و رفتند به سمت خونه...

دونگهو از قبل با دوستش برنامه ریخته بودن ، دوستش خونه رو شمع بارون کرده بود

و یه فضای خیلی رمانتیک ساخته بود

نگین با دیدن شعما شگفت زده شد و گفت : واییییییی!! چه رمانتیک...

بعد دونگهو دستشو گرفت و رفتن نشستن رو مبل

نگین محو تماشا شمعا بود که دونگهو گفت : نگین ، دوستت دارم

نگین برگشت به دونگهو نگاه کرد...

دونگهو : تا حالا همچین حسی نسبت به هیچ دختری نداشتم اما از وقتی که تورو دیدم

فهمیدم که عاشقی چیه... بعد به نگین که مات و مبهوت داشت نگاش میکرد نگاه کرد

و اروم اومد جلو و نگینگو بوسید

بعد از 5 دقیقه اومد عقب و دید نگین چشاشو بسته داره گریه میکنه ... بعد اشکاشو

پاک کرد و بعد نگین دونگهو رو بغل کرد و گفت : اوپا... منم دوستت دارم

دونگهو خندید و خلاصه یکم باهم حرف زدن و بعد خوابیدن ( باهم نخوابیدناا پیش هم

خوابیدن)

نفر بعدی مایعات گروه (کیسوپ و کیانا ) (خجالتین دیگه!!)

کیسوپ و کیانا همینجور داشتن قدم میزدن و حرف میزدن ... نیم ساعت بعد

کیانا : تا کی میخوایم پیاده روی کنیم؟؟؟ من به اندازه ی کافی لاغر هستم نمیخوام

بیشتر از این لاغر بشم ....

کیسوپ : هه ههه ههه!! ببخشید ، خب بریم یه تاکسی بگیریمن برگردیم هتل

کیانا : تاکسی نه...

کیسوپ با تعجب به کیانا نگاه کرد

کیانا : میگم با تاکسی نریم... چون که الان همه بروبچ با تاکسی رفتن و من میخوام

یه تنوعی داشته باشیم... با اتوبوس بریم هم تنوعه هم ارزون تره ( بچم چه کم مصرفه)

کیسوپ : اتوبوس؟؟؟  من تا به حال سوار نشدم (اتوبوس سوار نشدی؟؟؟ من پاتوقم

تو اتوبوسه..)

خلاصه اتوبوس سوار شدن و برگشتن هتل.

رفتن در اتاقاشون اما حواسشون نبود کارتای هتل دست هون و طهورا بود

( دست اینا چیکار میکنه؟؟؟ هتلای ما استثنایی هستن...!)

هرچی زنگ زدن به گوشیاشون میگفت : مشترک ام تی ان ایرانسل شما در دسترس

نمیباشد لطفا شماره گیری نفرمایید.!!! (ههه ههه ههه!! ایرانسل دارن!!)

خلاصه نشستن تو لابی هتل و منتظر شدن تا بیان

ساعت حدودای یک بود که کیسوپ و کیانا تو لابی خوابشون برده بود... کیسوپ یه

لحظه بیدار شد و دید هون و طهورا دارم میان تو هتل اما دید کیانا خوابه... اروم

سر کیانا رو از رو شونش برداش و خوابودنش رو مبلی که نشسته بودن و رفتن

سمت هون و طهورا

کیسوپ : کجا بودین ؟؟؟؟

هون : شما چرا اینجایید؟؟؟

کیسوپ : کارتا دست شماست ... منتظر شما بودیم بچه ها هیچ کدوم نیومدن البته فکر

نکنم شب بیان.

هون : من یه فکری دارم.. تو و کیانا برین تو یکی از اتاقا منو طهورا هم میریم تو یکی

از اتاقا ... البته من قول میدم هیچ کاری نکنم.

کیسوپ : پس من برم کیانا رو بردارم بریم بالا... بعد رفت کیانا رو بغل کرد و همراه

هون و طهورا رفتن بالا.

کیسوپ و کیانا تو اتاق یوکیس و طهورا و هونم تو اتاق ای کیس.

هون و طهورا که همون اول تا رفتن تو اتاق خوابشون برد اما کیسوپ وکیانا...

کیسوپ ، کیانا رو گذاشت رو یکی از تختا بعد کنارش نشست و یکم نگاش کرد و نازش

کرد که پیشونیشو ببوسه اما غافل از اینکه کیانا بیداره و زیر چشمی داره نگاش میکنه

و وقتی که کیسوپ داره میاد نزدیکش سرشو اورد بالا و یه جوری شد که  کیسوپ

به جای پیشونی کیانا لباشو بوسید!!!

یهو کیسوپ اومد عقب و کیانا رو نگاه کرد

کیانا : چیه؟؟؟؟؟؟ ما نامزدیماا ... کار خلاف الشر که نکردم!!

کیسوپ : اخه...

کیانا سرشوو اورد بالا و دوباره کیسوپ رو بوسید (کیاناااا؟؟؟؟؟؟ خاک بر سرممممم!!)

بعدشم که میدونید دیگه .... عوضش هیچ اتفاقی نیوفتادااا

خلاصه این مایعات بابا هم به جمع جامدات منحرف پیوستند و خوابیدن.

________________________________________________

بقیه ی بچه ها قسمت بعدی .... بوووووووووس!!!

باییییی

 

 

برچسب: نویسنده: woo sung min تاريخ: 18 / 6 / 1391 ساعت: 1 AM

صفحه بندی