2 LOVERS
.
.
.
شخصیت های اصلیه داستان:
وو سانگ مین................................................................................مریم دادخواه
سحر هاشمی................................................................................سحر(کیم سوهی)
گروه یوکیس..............................................................................کوین وو & شین دونگهو
.
.
.
.
.
.
.
سحر تو ایران در دانشگاه طراحی لباس میخوند
ارزو داشت بره کره و بتونه طراح لباس بشه...................................آخه تو کره طراحی لباس بازار کار خوبی داشت و چون تو کره همه چی گرون بود حقوقا رو هم بالا میدادند که مردم بتونن از پس خرجای زندگیشون بر بیان
اخرای تحصیل سحر بود
حدودا 5-6ماهه دیگه درسش تموم میشد
رییس دانشگاشون بهش گفته بود اگه خوب درسشو بخونه(بهش آبنبات میده..............ههههههههههههه)واسش بورسیه دانشگاهی که دوست داره رو میگیره
واسه همین سحر تو مدت تحصیلش بکوپ درس خونده بود
یه روز رفت پیش رییس دانشگاه تا ببینه تونسته واسش بورسیه بگیره یا نه؟؟؟؟؟
با ادب در زد و پس از اینکه ریییس گفت بفرمایید تو.............سرشو مثل گاو انداخت پایین و رفت تو(هییییییییییییییییی....................ببخشید سحر جون)
سحر:سلام.......................خسته نباشید......................
رییس:سلام خانم هاشمی..................بفرمایید بشینید
سحر رفت نشست رو صندلی کنار میز رییس دانشگاه
رییس:بفرمایید................چه کاری با من داشتید؟؟؟؟؟
سحر:راستش.......................راجع به اون بورسیه ای که قول داده بودید...........................من 5 ماه دیگه درسم تموم میشه...........................خیلی به این بورسیه احتیاج دارم.............................میخواستم ببینم میشه لطف کنید قولتون رو عملی کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رییس:بله........................من با روسای چندتا از دانشگاه های کره صحبت کردم....................همشون از اومدن تو به کشورشون راضی بودند........................منم دیدم که شما دانشجوی خوبی بودید از یه خوبش واستون بورسیه گرفتم...... (ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟راستش من نمیدونم چجوری بورسیه میدن..............شاید غلط باشه...................شما دیگه به بزرگی کوچیکیه خودتون ببخشید)
سحر:ممنون............................میتونم بپرسیم اسم داشنگاش چیه؟؟؟؟؟
رییس:دانشگاه کیرین.............................این دانشگاه مخصوص خواننده ها و کساییه که میخوان خواننده بشن و عواملی که در خوانندگی نقش موثر دارن.......................................مثل طراحی لباس که رشته ی شماس
سحر:ممنونم خانوم رییس...........................نمیدونم چجوری این لطفتونو جبران کنم..............
رییس:خواهش میکنم...................وظیفم بود........................ مدیر اونجا خانوم وو هستند................خیلی جوون تشریف دارن(بله............نظر لطفتونه)............یه 3-4 سال از شما بزرگترن(چی چی میگی؟؟؟؟؟؟همش یه سال بزرگترم!!!!)
سحر پاشد و گفت:بله ممنونم........................من دیگه میرم
بعد رفت سمت در و وقتی رسید به در برگشت و گفت:خانوم رییس...........................بازم ممنونم..........................سعی میکنم هرجوری شده جبران کنم!!!(آخه چجوری میخوای جبران کنی؟؟؟.........برو با پسرش ازدواج کن تا جبران شه.....)
بعد رفت خونه و خبرو به مامانش اینا گفت
مامانش از خوشحالی شروع کرد گریه کردن و اومد سحرو بغل کرد
باباشم همش خدارو شکر میکرد که دخترش داره موفق تر میشه(سحر فک کنم به بابات اینا نگفتی داری میری وسط یه سری رقاص و خواننده..........چون اگه میگفتی عمرا میذاشت که بری)
خلاصه سحر این 5ماه تحصیلشم تموم کرد و رییسم کارای سفرشو کرد و خلاصه آبان 95 عازم بود(داستان مال 5 سال آیندس مثلا)
خونوادش و فامیلاش و دوستای نزدیکش و رییس دانشگاه باهاش رفتند فرودگاه
توی فرودگاه کلی گریه کردند و همدیگرو بغل کردند و خلاصه هی اشک تمساح ریختند که بالاخره اعلام کردند:
{پرواز 576 به مقصد دبی در حال حرکت است.............سحر خانوم بسه دیگه بیا برو سوار شو}
سحر رفت سوار هواپیما شد و اشکاشو پاک کرد و تا هواپیما از رو زمین بلند شد.................سحر یه حس خاصی داشت....................انگار داره پرواز میکنه(خب داره پرواز میکنه دیگه............فقط خودش پرواز نمیکنه..............تو هواپیمای در حال پرواز نشسته)
MP4شو از کیفش در اورد و هدفونشو وصل کرد و شروع کرد آهنگ گوش دادن (تو هم که بدتر از من عشق آهنگی)
حدودا 2 ساعت بعد دبی بود
وقتی پاش به خاک دبی رسید سریع پس از تحویل گرفتن چمدوناش رفت دسشویی(مگه 2ساعت پیش تو خونه خودتون نرفتی دسشویی؟؟؟؟..................هی مامانت گفت برو تو راه دسشوییت میگیره ها.............گوش ندادی)
خب تمومید
نظر یادت نره
برچسب:
نویسنده: woo sung min
تاريخ: 26 / 6 / 1391 ساعت: 3 AM